چون ببینی مَشک پر مکر و مجاز
چون ببینی مَشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خُنب ساز (مثنوی، دفتر ششم) مکر و مجاز از رایجترین صفات بسیاری از…
چو زنخ را بست خواهند ای صنم
چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم (مثنوی، دفتر ششم) انسان اگر کمی توجّه داشته باشد متوجّه میشود…
چو در یک دل بُوَد صد گونه کارت
چو در یک دل بُوَد صد گونه کارت تو صددل باش اندر عشقِ یارت (عطار، اسرارنامه) میانِ دلدادگیهای مختلفِ ما در این دنیا و دلدادگی…
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی (مولانا، غزلیّات) ما در پناهِ خداوند و در…
چو تو خود کُنی اختر خویش را بَد
چو تو خود کُنی اختر خویش را بَد مدار از فلک چشم نیکاختری را (ناصر خسرو) آیا ما خودمان به خودمان بد میکنیم یا دیگران…
چه میپرسی میان سینه دل چیست
چه میپرسی میان سینه دل چیست خِرَد چون سوز پیدا کرد دل شد (اقبال لاهوری) اقبالِ لاهوری در برابرِ این پرسش که دل چیست پاسخ…
چه عجب که در دلِ من گل و یاسمن بخندد؟
چه عجب که در دلِ من گل و یاسمن بخندد؟ که سمنبری لطیفی چو تو در بَرَم نیامد (مولانا، غزلیات شمس) وقتی عشق وجود آدمی…
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرتِ تو
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرتِ تو که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مقبول (حافظ) بسیاری از اوقات گمانِ ما این است که…
چند نازی تو بدین مستی؟ بس است
چند نازی تو بدین مستی؟ بس است بر سرِ هر کوی چندان مست هست (مثنوی، دفتر ششم) داشتههای مادی و تعلّقات ظاهری موجب مستیهای دنیوی…
چنین که از همه سو دامِ راه میبینم
چنین که از همه سو دامِ راه میبینم بِه از حمایت زلفش مرا پناهی نیست (حافظ) گاه روزهایی را میگذرانیم که از هر سو مصیبت…
چند دعویّ و دَم و باد و بُروت؟
چند دعویّ و دَم و باد و بُروت؟ ای تو را خانه چو بیتالعنکبوت (مثنوی، دفتر اول) انسان هرقدر که عالم باشد و دانش اندوخته…
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟ از آن در نگه کُن که توفیقِ اوست (سعدی، بوستان، باب هشتم، در شُکر بر عافیت) آدمی وقتی…
چند بازی عشق با نقش سبو
چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دُرّی گُزین گر عاقلی این…
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی بِسِزا برنیامد از دستم (حافظ) کسی که در این دنیا همواره تنها به فکر خود بوده…
چشم خاکی را به خاک افتد نظر
چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر (مثنوی/دفتر دوم) آنان که چشم ظاهر بین دارند در این دنیا تنها آنچه…
جُوامردا سخن در پرده میدار
جُوامردا سخن در پرده میدار که با هر دون نشاید گفت اسرار مرا عمریست تا در بندِ آنم که تا با همدمی رمزی برانم نمییابم…
چرا و چون نرسد بندگانِ مخلص را
چرا و چون نرسد بندگانِ مخلص را رواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست (سعدی) کارهای خداوند همگی از روی خیرخواهی، لطف و بزرگواری…
جوع خود سلطان داروهاست هین
جوع خود سلطان داروهاست هین جوع در جان نه چنین خوارش مبین (مثنوی/دفتر پنجم) جسم نیز همچون روح به تربیت و مراقبت نیاز دارد. جسمی که در…
جمله قرآن امر و نهی است و وعید
جمله قرآن امر و نهی است و وعید امر کردن سنگ مرمر را که دید؟ (مثنوی، دفتر پنجم) قرآن کتابی است که برای هدایت انسانها…
جمله صحرا مار و کژدم پُر شود
جمله صحرا مار و کژدم پُر شود چونکه جاهل شاهِ حُکممُر شود (مثنوی، دفتر چهارم) بدبختی، مصیبت و ظلم هنگامی در همهجا حکمفرما میشود که…
جملهٔ دیوان من دیوانگیست
جملهٔ دیوان من دیوانگیست عقل را با این سخن بیگانگیست (عطار نیشابوری، منطق الطیر) به عنوان یک قاعده کلّی، نباید با تکیهٔ محض بر عقل…
جسمها چون کوزههای بستهسَر
جسمها چون کوزههای بستهسَر تا که در هر کوزه چِه بْوَد؟ آن نِگَر (مثنوی، دفتر ششم) مولانا جسم یا تنِ آدمیان را به کوزههایی تشبیه…
جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ الحاج که تو
جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم (حافظ) چشمِ دل را باید گشود و…
جز نَفَختُ کان ز وهّاب آمده ست
جز نَفَختُ کان ز وهّاب آمده ست روح را باش آن دگرها بیهده ست (مثنوی/دفتر ششم) مرتبه و مقام روح بسی بیشتر از جسم است….
جای تغییرات اوصاف تن است
جای تغییرات اوصاف تن است روح باقی آفتابی روشن است (مثنوی/دفتر چهارم) تن همواره در حال تغییر و زوال است اما روح ـ از آنجایی…
جانا بیار باده که ایّام میرود
جانا بیار باده که ایّام میرود تلخیِّ غم به لذّتِ آن جام میرود (مولانا، غزلیات شمس) تردیدی نیست که در زندگی، مشکلات و گرفتاریهای مختلفی…
جانی است چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
جانی است چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا (مولانا، غزلیات) جان به عنوان بزرگترین سرمایهٔ…
جان فشان ای آفتابِ معنوی
جان فشان ای آفتابِ معنوی مر جهانِ کهنه را بنما نُوی در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آبِ روان (مثنوی/دفتر…
جان گشاید سوی بالا بال ها
جان گشاید سوی بالا بال ها در زده تن در زمین چنگال ها (مثنوی/دفتر چهارم) تن از جنس خاک است و جان از جنس افلاک….
تو یکی تو نیستی ای خوشرفیق
تو یکی تو نیستی ای خوشرفیق بلکه گردونی و دریای عمیق (مثنوی، دفتر سوم) انسانی که در ظاهر یک است به تعبیرِ مولانا در باطن…
تو همان کُن که کُند خورشید شرق
تو همان کُن که کُند خورشید شرق با نفاق و حیله و دزدی و زرق (مثنوی، دفتر دوم) بعضی انسانها همچون خورشید هستند که بر…
تو مِری با مثلِ خود موشان بکُن
تو مِری با مثلِ خود موشان بکُن با شتر مر موش را نَبوَد سُخُن (مثنوی/دفتر دوم) همنشینی، صحبت و رابطه برقرار کردن با کسانی که…
تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی
تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا (مولانا، کلیات شمس) برخی آدمیان همچون دارو و درمان میمانند؛ شفای…
تو مرا می دار بنده و یار غار
تو مرا می دار بنده و یار غار هیچ آزادی نخواهم زینهار که مرا از بندگیت آزادی است بی تو بر من محنت و بی…
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک (حافظ) مدّعیان خداشناس بسیارند. کسانی که به گمان…
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم (مولانا، غزلیات شمس) هر کس خداوند را برای خود…
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا (مولانا، غزلیات)…
تو دریا بین، اگر چشم تو بیناست
تو دریا بین، اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کَفکِ دریاست (عطار، اسرارنامه) این عالم مادی تنها کفی بر دریای بیکران هستی است…
تو به یک خواری گُریزانی ز عشق
تو به یک خواری گُریزانی ز عشق تو به جز نامی چه میدانی ز عشق؟ (مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۶۳) روابطِ عاشقانهٔ سطحی و ظاهری…
تو به صد تلطیف پندش میدهی
تو به صد تلطیف پندش میدهی او ز پندت میکُند پهلو تهی (مثنوی، دفتر پنجم) گوش سپردن به پندهای نیکو و انجامِ آنها از صفاتِ…
تو به پروازی پَری نَگشودهای
تو به پروازی پَری نَگشودهای کِرمَک اَستی زیرِ خاک آسودهای (اقبال لاهوری) انسانی که قدرِ قدرت، مقام و منزلتِ خود را در بینِ مخلوقات نداند…
تو از عالم همین لفظی شنیدی
تو از عالم همین لفظی شنیدی بیا برگوی کز عالم چه دیدی؟ (شیخ محمود شبستری، گلشن راز) درک و معنای عالم برای ما همین کره…
تشنگان گر آب جویند از جهان
تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان (مثنوی/دفتر اول) شوق رسیدن به مقصد و مقصود گرچه ظاهرا فقط در طالب…
ترکِ معشوقی کُن و کُن عاشقی
ترکِ معشوقی کُن و کُن عاشقی ای گمان بُرده که خوب و فایقی (مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۹) معشوقی کردن اگر به معنای یکسره ناز…
ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب
ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب (خاقانی) از موانع بزرگ آرامش روحی و روانی ما آدمیان،…
ترسم کزین چمن نبری آستین گُل
ترسم کزین چمن نبری آستین گُل کز گلشنش تحمّلِ خاری نمیکنی (سنایی غزنوی) هیچ مطلوبی به آسانی، رایگان و بیرنج به دست نمیآید. اگر خواستهای…
ترس مویی نیست اندر پیش عشق
ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربان اند اندر کیش عشق (مثنوی/دفتر پنجم) عشق و ترس ضد هم هستند. آنجا که عشق هست ترسی…
تاج کَرَّمناست بر فرقِ سَرَت
تاج کَرَّمناست بر فرقِ سَرَت طوقِ اَعطَیناکَ آویزِ برت (مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴) بر سر انسان تاجِ کرامت و بزرگی نهاده شده و گردنبندِ…
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگها (مولانا) البته که روز جهانی صلح…
تا چه عالمهاست در سودای عقل
تا چه عالمهاست در سودای عقل تا چه با پهناست این دریای عقل (مثنوی، دفتر اول) برخی مدعی شدهاند که مولانا همواره با عقل سر…
پیشه ای آموز کاندر آخرت
پیشه ای آموز کاندر آخرت اندر آید دَخل کسب مغفرت (مثنوی/دفتر دوم) در این دنیا هر کس به دنبال کسبی است و با آن روزگار…
پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبود
پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبود ز آن سبب، عالَم کبودت مینمود (مثنوی، دفتر اول) این عالَم به تعداد آدمیانی که وجود دارند دارای رنگ است؛…
پیش استادی که او نحوی بود
پیش استادی که او نحوی بود جان شاگردش ازو نحوی شود باز استادی که او مَحوِ رَهست جانِ شاگردش ازو محو شهست (مثنوی/دفتر اول) مولانا…
پیش از این، خاطر من خانهٔ پر مشغله بود
پیش از این، خاطر من خانهٔ پر مشغله بود با تو پرداختمش؛ وز همه عالم رُفتم (سعدی) دلِ پریشان و مشوّش، با ذکر و حسِّ…
پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست
پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد (اقبال لاهوری) بسیاری از اتّفاقاتی که در جهان…
پیرِ رومی را رفیقِ راه ساز
پیرِ رومی را رفیقِ راه ساز تا خدا بخشد تو را سوز و گداز (اقبال لاهوری) اقبالِ لاهوری به مولانا ارادتی بسیار داشت. او در…
پوزبندِ وسوسه عشق است و بس
پوزبندِ وسوسه عشق است و بس ورنه کِی وسواس را بسته است کس (مثنوی، دفتر پنجم) تنها راهِ مهار و در کنترل گرفتنِ وسوسه ها،…
پند حکیم محض صواب است و محض خیر
پند حکیم محض صواب است و محض خیر فرخندهبخت آنکه به سمع رضا شنید (حافظ) پند و اندرز هر قدر هم که مفید و راهگشا…
پشّه بگریزد ز باد با دَها
پشّه بگریزد ز باد با دَها پس چه داند پشّه ذوق باد ها (مثنوی/دفتر پنجم) در این بیت مولانا در مورد تفاوت لذات دنیوی و…
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ حُبُّکَ الْاَشیاءِ یُعمی و یُصِمّ (مثنوی، دفتر ششم) علاقهٔ بیش از حد به هر شیء، مفهوم یا…
پس کلوخ خشک در جو کی بُوَد؟
پس کلوخ خشک در جو کی بُوَد؟ ماهیی با آب عاصی کی شود؟ (مثنوی، دفتر پنجم) همنشینی با پارسایان و بندگان خاص خداوند که چون…
پس غنیمت دار آن توفیق را
پس غنیمت دار آن توفیق را چون بیابی صحبتِ صدّیق را (مثنوی، دفتر چهارم) در دنیایی که بسیاری از مردم از صدق و راستی دور…
پس غذای عاشقان آمد سماع
پس غذای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع (مثنوی/دفتر چهارم) شنیدن کلمات و آوازهایی از جانب معشوق یا تجلیات صدای معشوق در قالب…
پس دعایِ خشک هِلْ اینیکبخت
پس دعایِ خشک هِلْ اینیکبخت که فشانْدِ دانه میخواهد درخت (مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۸۸) به تعبیرِ مولانا دعایِ خشک سودی ندارد و جز لفظ…
پس زبانِ مَحرَمی خود دیگر است
پس زبانِ مَحرَمی خود دیگر است همدلی از همزبانی بهتر است (مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۰۷) همدلیکردن با دیگران از محاسن آدمی است. همدلیکردن یعنی…
پس ترا باطن مُصفّا ناشده
پس ترا باطن مُصفّا ناشده خانه پُر از دیو و نَسناس و دَدِه (مثنوی، دفتر پنجم) همهچیز و همهکس را بد و سیاه دیدن خبر…
پس پَیَمبر گفت بهرِ این طریق
پس پَیَمبر گفت بهرِ این طریق باوفاتر از عمل نَبْوَد رفیق (مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۵۱) حدیثی از پیامبر اسلام (ص) نقل است که فرمودند:…
پس به صورت عالم اصغر توی
پس به صورت عالم اصغر توی پس به معنی عالم اکبر تُوی (مثنوی/دفتر چهارم) عرفا عالم درون را عالم اکبر می دانند و این نامگذاری…
پس بگفتندش که احوال نژند
پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی میدهند (مثنوی، دفتر چهارم) از دروغگو باید پرهیز کرد. دروغگو هر حقیقتی را وارونه جلوه میدهد…
پس بدان که صورت خوب و نکو
پس بدان که صورت خوب و نکو با خصال بَد نیرزد یک تَسو ور بود صورت حقیر و ناپذیر چون بُوَد خُلقش نکو در پاش…
پردهٔ خورشید هم نور رب است
پردهٔ خورشید هم نور رب است بی نصیب از وی خفّاش است و شب است (مثنوی/دفتر ششم) کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات…
پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوش
پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن (سنایی غزنوی) پا نهادن در وادی عرفانِ واقعی و گام به…
پا برهنه می روی بر خار و سنگ
پا برهنه می روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پای ها را بر زمین زانک…
پاسبانِ حرمِ دل شدهام شب همه شب
پاسبانِ حرمِ دل شدهام شب همه شب تا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم (حافظ) دل مقامی والا و حرمتی بسیار دارد؛ آنقدر که نباید…
بینهایت حضرتست این بارگاه
بینهایت حضرتست این بارگاه صدر را بگذار صدرِ توست راه (مثنوی، دفتر سوم) راه کمال و تعالی روحی انسان انتها ندارد. هرچند آدمی به منزلی…
بیزارم از آن گوش که آوازِ نِی اِشنود
بیزارم از آن گوش که آوازِ نِی اِشنود و آگاه نشد از خِرَد و دانشِ نایی (مولانا، غزلیات شمس) شنیدنِ حرفها و سخنهای این و…
بیتردّد میرود در راه راست
بیتردّد میرود در راه راست ره نمیدانی، بجو گامش کجاست (مثنوی، دفتر سوم) انسان در هر راهی که میخواهد بپیماید نیاز به راهنما دارد. راهنما…
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسّلام (مثنوی/دفتر سوم) در هر سلام و احوالپرسی، تعریف و تمجید، هدیه دادن…
بو نگه دار و بپرهیز از زُکام
بو نگه دار و بپرهیز از زُکام تن بپوش از باد و بود سرد عام تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان…
بی دوست، حرام است جهان دیدنِ مشتاق
بی دوست، حرام است جهان دیدنِ مشتاق قندیل بکُش، تا بنشینم به ظُلامی (سعدی) هر آنچه عاشق می بیند، گوش می دهد، می گوید و…
بهرِ گوشی میزنی دف، گوش کو؟
بهرِ گوشی میزنی دف، گوش کو؟ هوش باید تا بداند، هوش کو؟ (مثنوی، دفتر ششم) عمل به پند و نصیحت هم به گوش نیاز دارد…
بهر این دنیاست مُرسَل رابطه
بهر این دنیاست مُرسَل رابطه مؤمنان را زآنکه هست او واسطه (مثنوی، دفتر چهارم) رسولان برای شناساندن خداوند و برقراریِ ارتباط میانِ او و انسان…
به هرزه بی مِی و معشوق عمر می گذرد
به هرزه بی مِی و معشوق عمر می گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد (حافظ) حافظ نه تنها به خود، که به ما…
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهلِ دلی
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهلِ دلی که کَید دشمنت از جان و جسم دارد باز (حافظ) دعای اهلِ دل با دعای دیگران بسیار…
به نام آن که جان را فکرت آموخت
به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت (شیخ محمود شبستری، گلشن راز) به نام خداوندی که به جان…
به نزدِ من آن کس نکوخواهِ توست
به نزدِ من آن کس نکوخواهِ توست که گوید فلان خار در راهِ توست (سعدی، بوستان) دوستِ واقعی تنها محاسنِ ما را ذکر نمیکند بلکه…
به کوی عشق مَنِه بیدلیل راه قدم
به کوی عشق مَنِه بیدلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد (حافظ) عشقِ بیدلیل همان عشقِ بدون راهنما و راهبر…
به حرفی میتوان گفتن تمنّای جهانی را
به حرفی میتوان گفتن تمنّای جهانی را من از ذوقِ حضوری طول دادم داستانی را (اقبال لاهوری، زبورِ عجم) حرفهای عاشق و معشوق، وقتی که…
به ایام تا بر نیاید بسی
به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی (سعدی، بوستان) شناخت آدمها نیاز به زمان دارد. اینطور نیست که با یک یا…
بندهٔ خویشتنم خوان که به شاهی برسم
بندهٔ خویشتنم خوان که به شاهی برسم مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست (سعدی، غزلیات) سعادتِ واقعی فقط از طریقِ بندگیِ خالصانهٔ خداوند حاصل…
بعدِ نومیدی بسی امیدهاست
بعدِ نومیدی بسی امیدهاست از پسِ ظلمت بسی خورشیدهاست (مثنوی، دفتر سوم) از بدترین احوالِ آدمی ناامیدی است. این حال گاه بر انسان چیره میشود…
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد (حافظ) دلِ روشن، دلی است که هم…
بعد از این گر شرح گویم، ابلهی است
بعد از این گر شرح گویم، ابلهی است زآنکه شرحِ این، وَرایِ آگهی است (مثنوی، دفتر دوم) مولانا توجه ما را به نکتهای مهم جلب…
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرق ها بر مغربت عاشق شود (مثنوی/دفتر دوم) اعجاز عشق زنده است، جاری است و برای آن…
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحبنظر شود (حافظ) صاحبنظران یا کسانی که دلبستگی آنها به ظواهر امور نیست، افرادی…
برنتابد دو سخن، زو هَی کُند
برنتابد دو سخن، زو هَی کُند تابِ یک جرعه ندارد، قَی کُند (مثنوی، دفتر دوم) ما انسانها معمولا هرچه از سالهای عمرمان بیشتر میگذرد، عقاید…
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع (مثنوی/دفتر سوم) خداوند در هر موجودی خود را به…
بر کف هر کس اگر شمعی بُدی
بر کف هر کس اگر شمعی بُدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی (مثنوی، دفتر سوم) اختلاف نظرهایی که بین مردم ایجاد میشود به دلیل نبودن…
بر سَر هر ریش جمع آمد مگس
بر سَر هر ریش جمع آمد مگس تا نبیند قبح ریش خویش کس آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو ریش تو آن ظلمتِ احوال…
بر دمد آن از دهان و از لبش
بر دمد آن از دهان و از لبش تا پدید آرد ضمیر و مذهبش (مثنوی، دفتر پنجم) آنچه از ذهن و ضمیر بر زبان جاری…





