روزکی چند در جهان بودم
بر سرِ خاک باد پیمودم
ساعتی لطف و لحظهای در قهر
جانِ پاکیزه را بیالودم
باخرد را به طبع، کردم هَجو
بیخرد را به طمع بستودم
آتشی برافروختم از دل
و آبِ دیده ازو بیالودم
با هواهای حرص شیطانی
ساعتی شادمان بنغودم
آخرالعمر چون سرآمد کار
رفتم تخم کِشته بدرودم
گوهرم باز شد به گوهر خویش
من از این خستگی بیالودم
کس نداند که من کجا رفتم
خود ندانم که من کجا بودم
شیخ الرئیس بوعلی سینا بلخی





