رازق فانی؛ شاعری که در رنگینکمان کلمات، بیرنگی را جستجو میکرد
رازق فانی (۱۳۲۲–۱۳۸۶ هـ.ش)، از برجستهترین شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان بود که در کابل زاده شد. او تحصیلات عالی خود را در رشته اقتصاد در بلغارستان به پایان رساند، اما جانِ شیفتهاش او را به سمت ادبیات کشاند.
فانی فعالیتهای ادبی خود را از دهه چهل خورشیدی آغاز کرد و به دلیل طبع روان و نگاه انسانیاش، به سرعت در میان اهالی فرهنگ جایگاه ویژهای یافت. او سالها در وزارت فرهنگ و انجمن نویسندگان افغانستان فعالیت کرد و آثار ماندگاری را به گنجینه ادبیات فارسی افزود.
شعر فانی آمیزهای از عرفان، سیاست و دردهای اجتماعی است. او با زبانی ساده اما عمیق، به نقد نابرابریهای جامعه میپرداخت و در عین حال، لطافتهای صوفیانه را در غزلهایش جاری میکرد. معروفترین سرودههای او، مانند مثنوی «همه جا دکان رنگ است»، نشاندهنده بیزاری او از ریاکاری و دعوت به یکتاپرستی و صلح است. او در قالبهای مختلف از جمله غزل، مثنوی و دوبیتی طبعآزمایی کرد و توانست پیوندی استوار میان سنتهای کلاسیک و دغدغههای انسان معاصر برقرار کند.
پس از دههها فعالیت در وطن، فانی به دلیل شرایط دشوار سیاسی و جنگهای داخلی، ناگزیر به ترک کشور شد و سالهای پایانی عمر خود را در سندیگو، کالیفرنیا سپری کرد. با وجود دوری از خاک، پیوند او با فرهنگ و مردمش هرگز گسسته نشد و تا آخرین روزهای حیات به سرایش شعر و انتشار مجموعههایی چون «پیامبر باران» و «آمرزش» ادامه داد.
وی سرانجام در سال ۱۳۸۶ بر اثر بیماری در دیار غربت چشم از جهان فروبست، اما اشعارش همچنان به عنوان بخشی از حافظه جمعی مردم افغانستان زنده مانده است.
کتاب شعر
– ارمغان جوانی (مجموعه اشعار)؛ کابل افغانستان ۱۹۶۶ میلادی
– پیامبر باران؛ گزیده اشعار. کابل، چاپخانه دولتی، ۱۳۶۵ شمسی
– عابر و آفتاب؛ (مجموعه اشعار) کالیفرنیا ۱۹۹۴ میلادی
– شکست شب؛ (مجموعه اشعار) کالیفرنیا ۱۹۹۷ میلادی
– ابر و آفتاب؛ سال ۱۳۷۲ در کالیفورنیا
– همه جا دکان گل رنگ است؛ انتشارات تاک
– دشت آیینه و تصویر؛ سال ۱۳۸۳ در کالیفورنیا
– حضرت عیشق
– پرتاوه خورشید بر دیوار
نمونه شعری
طعنه برخسته رهروان نزنید
بوسه بر دست رهزنان نزنید
چون کمان کهنه شد، کمانش پیر
به هدف تیر ازآن کمان نزنید
تکیه بر زنده گان کنید ای قوم
تاج بر فرق مردگان نزنید
هیچگاهی خزف گهر نشود
خاک در چشم مردمان نزنید
چون خود از همرهان قافلهاید
همره دزد کاروان نزنید
باده با دوست در عیان چو خورید
لقمه با غیر در نهان نزنید
–
همه جا دکان رنگ است همه رنگ میفروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفروشد
به کرشمهای نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز میرباید چه قشنگ میفروشد
شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شرارهای که هر شب دل تنگ میفروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است یارب
گل خنده میستاند غم جنگ میفروشد
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچهاش را به پلنگ میفروشد
مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ میفروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ میفروشد





