گلچین اشعار رازق فانی
صدف
صدف همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما…
سحرگاه
سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان، کودکم با چشم تر برگشت، و با بغضی که بودش در گلو پرسید: بگو بابا! مهاجر چیست؟ دشنام است، یا نام…
دلم
دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش نمی داند که…
طعنه
طعنه بر خسته رهروان نزنید بوسه بر دست رهزنان نزنید چون کمان کهنه شد، کمانش پیر به هدف تیر ازآن کمان نزنید تکیه بر زنده…
قصه
دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه آهسته…
نمی شود
این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟ بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟ ای دل! صبور باش و به تدبیر تکیه…
مگو
دگر مگو که چه شد،چون شد و چه پیش آمد مگو که خرمن ما را کدام ساعقه سوخت دگر مگو کی بر این کاروان شبیخون…
گذ ر گا ه شقا یق
گذ ر گا ه شقا یق چه خجالت زده صبحی ؟ چه دروغین شفقی ! آ سمان دامن خو نین دارد کس نداند که در…
جلوه
دل جدا از جلوهء جانان مباد این قناری در قفس نالان مباد پای اگر در راه شیطان رفت، رفت ای خدا دل خانهء شیطان مباد…
آيا خمـــيده قامتــــان
آيا خمـــيده قامتــــان ! آيا ز تـــرس محتسب بــــه ســجــده ســر نهــــاده گـــــان ! چه سالـــها کـــه در اطاعـــت خدا و سایـــــــــــه خدا کـــمان قامت…





