عدم در شعر بيدل در اصل يك مفهوم عرفانى و هستىشناختى است، اما در ساختار شاعرانهٔ او اغلب بهصورت نماد آمده است.
مفهوم:
معناى فكرى و عرفانىِ عدم
نماد:
تصويرها و نشانههايى كه بيدل براى نمايش آن مفهوم بهكار مىبرد.
اما بيدل اين مفهوم را غالباً با زبان تصويرى بيان مىكند، يعنى بصورت نماد، مثلاً، خاك، غبار، خواب، سايه، حباب، محو شدن نقش و خاموشى. اين ها در شعر هاى عرفانى همه مىتوانند نمادهاى عدم باشند.
اگر عدم اشاره به، نيستى، فنا، ناپايدارىِ عالم، بىثباتىِ (من) و هويت، مقام پيش از تعين و ظهور هستى، محو شدن در حقيقت مطلق داشت، در اين حالت عدم كار برد مفهومى دارد.
نماد ها و مفاهيم هستند كه شعر را به عرفانى و فلسفى تقسيم مى كنند
تا زمانى ما مفاهيم را در شعر هاى فلسفى و عرفانى بيدل نيابيم، نمى توانيم درك اساسى از شعر بيدل را داشته باشيم.
اين نماد ها و مفاهيم در مثنوى عرفان بصورت تفصيلى آمده اند كه درك آن را آسان مى سازد، برخلاف دشوارى غزليات، كه در آنجا بصورت اشارات يا وجود حضورى براى تصوير سازى شعر آمده است آنهم در چوكات محدود غزل كه بايد وزن و قافيه و صور خيال در نظر كرفته باشد . بهمين علت شرح اين مفاهيم براى پژوهشگران كه مى خواهند آنرا از غزليات را روشن سازند، دشوارى هاى دارد، چون بايد همه استعارات و تشبيهات آمده در غزل را با اين مفاهيم پيوند دهند.
براى نشان دادن عدم به صورت هاى نماد و مفهوم، قسمتى از مثنوى عرفان را مثال مى آوريم، كه در مورد عدم نوشته شده است، و مى بينيم كه عدم در كدام بيت نماد است و در كدام بيت مفهوم.
……
هر دو عالم به روى هم ريزد
تا غبارى ز پستيش خيزد
مشت خاكى از اين مكان بر گير
صد عقول و نفوس كن تعمير
تو نشان جوى و خواه نام طلب
هر چه خواهى از اين مقام طلب
هست اين مركز ثبات حصول
منزل كاروان اوج و نزول
هوش كو؟ تا زند به فهم قدم
كه در بنجا مصور است عدم
تا جهانى ز خود برون آرد
عدم اينجاست ظهور مى كارد
اين مقام يست كز تماشايش
يافت هو كل سراغ أجزايش
تا نگردى عدم جهان نشوى
خاك ناگشته جسم جان نشوى
به تامل اگر كنى اثبات
جز عدم نيست مرجع اموات
پس عدم چيست؟ خاك گرديدن
ز اعتبارات پاك گرديدن
باز ايجاد اعتبار نمود
از عدم دارد آبروى وجود
اصل هر فرق و اتحاد اينجاست
عالم مبدا و معاد اينجاست
ذى حياتى كه كاست يا افزود
هم از او جست و هم در او آسود
خلقى از پرده اش عيان گرديد
رفت و هم در دلش نهان گرديد
آن فناى كزو بقا گل كرد
از همين مركز فنا گل كرد
اين فنا و بقاى وهم انجام
نيست جز عجز و قدرت افهام
تا مقامى كه فهم ما باليد
صورت و معنى بقا باليد
آنچه آنسوى سعى فطرت ماست
نزد ما ملك بى نشان فناست
ورنه اجزاى ذره تا خورشيد
مى زند موج هستى جاويد
در حقيقت فناى مطلق نيست
كه فنا از لوازم حق نيست
چون به كنهش نمى رسد افهام
مى كند عجز ما فنايش نام
علم قدرت نماى بيش و كم است
هر كجا علم محو شد عدم است
آنكه علمش بود بقاى وجود
گاه بى علميش چه هست و چه بود
كو فنا و كجاست هستى ما
اينك اصل بلند و پستى ما.
( مثنوى عرفان- صفحهء ٩١(گنج بقا)
عدم به شكل نماد
—-
در اين ابيات، عدم بيشتر با تصوير و نماد بيان شده است:
مشت خاكى از اين مكان برگير
صد عقول و نفوس كن تعمير
تا نگردى عدم جهان نشوى
خاك ناگشته جسم جان نشوى
پس عدم چيست؟ خاك گرديدن
ز اعتبارات پاك گرديدن
در اينجا (خاك) نمادِ عدم است؛ يعنى فروتنى، بازگشت به اصل، و تهى شدن از خودى و تعينات.
عدم به شكل مفهوم
—-
در اين ابيات، عدم بهصورتِ يك بحث عرفانى و هستىشناسانه مطرح مىشود:
كه در بنجا مصور است عدم
عدم اينجاست ظهور مىكارد
جز عدم نيست مرجع اموات
از عدم دارد آبروى وجود
در حقيقت فناى مطلق نيست
علم قدرتنماى بيش و كم است
هر كجا علم محو شد عدم است
در اين بخشها، عدم ديگر يك تصوير شاعرانه نيست، بلكه مفهومى فلسفى و عرفانى است؛ يعنى مرتبهاى از بىتعينى، محوِ آگاهىِ محدود، يا سرچشمهاى كه وجود از آن ظهور مىكند. بيدل عدم را نابودىِ مطلق نمىداند، بلكه آن را زمينه و بسترِ ظهورِ هستى مىشمارد.
——-
بخشى از مقالهء
(نماد ها و مفاهيم در شعر بيدل )
از قلم محترم عبید صافی





