دست من بگرفت و با دست دگر
کیسه ام می جست تا یابد مگر
من به فکر این که او مرد خداست
او درین سودا که جیبم در کجاست
ای دریغ از فکر خام آدمی
گریه کردم بر مقام آدمی
یادم آمد گفتة مولای بلخ
آن گرامی گوهر یکتای بلخ
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست
گفت: مردن در میان آشیان
بهتر از پرواز با بال کسان
ای بسا امداد که استبداد بود
ای بسا ناجی که خود جلاد بود
ای بسا شادی که دل را خون کند
ای بسا درمان که درد افزون کند
ای بسا گرگ تبهکار و پلید
بره را در جامة چوپان درید
کیسه ام می جست تا یابد مگر
من به فکر این که او مرد خداست
او درین سودا که جیبم در کجاست
ای دریغ از فکر خام آدمی
گریه کردم بر مقام آدمی
یادم آمد گفتة مولای بلخ
آن گرامی گوهر یکتای بلخ
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست
گفت: مردن در میان آشیان
بهتر از پرواز با بال کسان
ای بسا امداد که استبداد بود
ای بسا ناجی که خود جلاد بود
ای بسا شادی که دل را خون کند
ای بسا درمان که درد افزون کند
ای بسا گرگ تبهکار و پلید
بره را در جامة چوپان درید





