دلت سنگ است میدانی به آهن خوب می آید
دلت سنگ است میدانی به آهن خوب می آید پریشان می کنی گیسو به خرمن خوب می آید پرم از هرچه دلتنگی تو را در…
خوش به اقبالت خدا جان آسمانت تنگ نیست
خوش به اقبالت خدا جان آسمانت تنگ نیست نان و آبت زهرمار و پیش پایت سنگ نیست با فرشته همنشینی، همزبان و همدم ات آدم…
زندگی با هرچه دارد، بیش یا کم، یک طرف
زندگی با هرچه دارد، بیش یا کم، یک طرف ترس بعد از مردن و فردای مبهم، یک طرف ما به جرم بی گناهی سوختن آموختیم…
با خون خود دوباره رقم میزنم ترا
با خون خود دوباره رقم میزنم ترا ای زندهگی ساده بههم میزنم ترا امروز اگر به کام دل خسته نگذری فردا مگر به فرق سرم…
مرا به حال خودم زرد و زار بگذارید
مرا به حال خودم زرد و زار بگذارید دلم گرفته از این روزگار، بگذارید ولو نیاید و تا مرگ یاد من نکند مرا به حال…
دلتنگیام شبانه که بسیار میشود
دلتنگیام شبانه که بسیار میشود در من گلیم درد تو هموار میشود یکشنبه و دوشنبه و… خاکستری و سرد هفتهست پشت هفته که تکرار میشود…
ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد
ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد دستي به روي ميزِ پراکنده اش كشيد هر چيز را به…
در انتظار مرد مسافر کسی نبود
در انتظار مرد مسافر کسی نبود در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود در فرصت پیاده شدن در فرود گاه تنها تر از…
تقدیر، مرگ، جبر… جدایی گناه کیست؟
تقدیر، مرگ، جبر… جدایی گناه کیست؟ تاریکتر ز بخت تو، بخت سیاه کیست؟ از پشت میز، غیر تو با آن نگاه خیس اینگونه میخکوب بهچشمم…
بسیار شد جدایی و دوری عزیز من
بسیار شد جدایی و دوری عزیز من احساس تلخ زنده به گوری عزیز من قلب مرا که مرده در او هر چه اشتیاق دعوت چه…
بنام خالق غوغا! بنام ِ این خیابانها!
بنام خالق غوغا! بنام ِ این خیابانها! مرا با خود بگردان در تمام این خیابانها میان دستهایت جا بده دست غریبم را مبادا گم شوم…
مرا از سنگ زارِ بُغض ویرانگر پدید آورد
مرا از سنگ زارِ بُغض ویرانگر پدید آورد ترا از تار و پود برگِ نیلوفر پدید آورد ترا از بیشههای سبزِ شور و عِشرت و…
تو خورشیدی، شکوه آسمان را در تو میبینم
تو خورشیدی، شکوه آسمان را در تو میبینم تراژیدی ِ دلتنگ جهان را در تو می بینم تو مثل ماه در پست و بلند بیشه…
کلید برق را پایین کشیدم ماه روشن شد
کلید برق را پایین کشیدم ماه روشن شد دلیل آمدن هایم میان راه روشن شد سرم را در گلوی بغض خود، بردم فرو دیدم از…
تا نبارم تلخ در حال و هوایت بیشتر
تا نبارم تلخ در حال و هوایت بیشتر کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر گفتی این حس را ببر از یاد و تنها دوست…
روزی میان کوچه یک دیوانه می بینی
روزی میان کوچه یک دیوانه می بینی بار جنونش را که روی شانه می بینی؛ کز می کنی در خانه و در بغض می میری…
نایی نمانده است، نوایی نماندهاست
نایی نمانده است، نوایی نماندهاست دردت به جان وطن، که دوایی نماندهاست جز آهِ سینه سوز که فریاد بی صداست در نایِ تو صدای رسایی…
شکر خدا یک لقمه نان در سفره دارم
شکر خدا یک لقمه نان در سفره دارم می چرخد این جا آسیاب روزگارم می چرخد اما در دلم غم خانه کرده لبخند هم دیگر…
لبخند می زنند خزان ها به خاری ام
لبخند می زنند خزان ها به خاری ام تقویم چارفصلِ پر از بی بهاری ام گم کرده ام به ساحل تو راه و چاه را…
خود را بغل کردهاست در تختی که دنیاست
خود را بغل کردهاست در تختی که دنیاست روحی که خاموشاست اما غرق غوغاست روحی خمیده، خندههایش لب پریده روحی که در عین شکستن باز…
ای یادِ دور ای غمِ ناسور.. این منم!
ای یادِ دور ای غمِ ناسور.. این منم! امشب چقدر مستعد گریه کردنم آن حرفها که روی دلم ماند.. عاقبت چون زخم کهنه ریشه دوانید…
بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست
بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست که شب همیشه برای به سر رسیدن نیست به خواب گفته ام امشب که از سرم بپرد شبی…
بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد
بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد و باز بار غمی تازه روی شانه اش افتاد شکست در گذر سنگ های کینه، چراغش دوباره…
بیا و دست مرا .. این وبال بر شانه
بیا و دست مرا .. این وبال بر شانه بدل به بال کن امشب بدل به پروانه… صدام کن غزلی تازه و لبالب را شراب…
راه میافتم سوی افسانههای دور با تو
راه میافتم سوی افسانههای دور با تو مثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو همپیاله با دو چشمت میشوم دیوانه و مست مستتر از…
تا میشناسمت، تو همان بیتفاوتی
تا میشناسمت، تو همان بیتفاوتی در پستی و بلند زمان بیتفاوتی سبزی! بهار در تن تو رشد کردهاست با برگ برگ برگ خزان بیتفاوتی میبینیام…
گشوده چشم به هستی گُلی در آبان ماه
گشوده چشم به هستی گُلی در آبان ماه که از خجالت او کرده چهره پنهان ماه چه اتفاقِ عجیبی! شبیهِ معجزه است نگاه میکند از…
الهی اخم هایش هم به لبخندش بپیوندد
الهی اخم هایش هم به لبخندش بپیوندد الهی حرف هایش به لب قندش بپیوندد کسی که پنج انگشت اش هنرمند است میخواهم- که دستانم به…
میان کوچه ی مان تا دقایقی رویید
میان کوچه ی مان تا دقایقی رویید درون سینه ی من قلب عاشقی رویید چنانکه چشمه ی از رد پای پیغمبر به هر کجا که…
با هر کسی به سر شده با روزگار نه
با هر کسی به سر شده با روزگار نه دشنام میشود بزنیاش، کنار نه حالم خوش است میشنوی دور رفته جان! هر چیز در نبود…
در فکر صیدش تا گرفتم مثلِ دام آرام
در فکر صیدش تا گرفتم مثلِ دام آرام دیدم گرفته ماهِ من در کنجِ بام آرام شاید غروب است او، که اینگونه به پاهایش خم…
از ابتدا که شده سازههای سنگر سنگ
از ابتدا که شده سازههای سنگر سنگ بدل شدهست به یک گفتمان برتر سنگ نماز شام و شب و بامداد، پنهانی گرفته اند به دامن…
از دست تو رسیده سیگارهای بهمن
از دست تو رسیده سیگارهای بهمن ای شاعر مزاری! ای باغهای خرمن تو دشت لالهزاری در سرزمین رویا من جویبار تشنه در گیر و دار…
موهای گیر مانده به چادر دروغ نیست
موهای گیر مانده به چادر دروغ نیست با درد خو گرفتن خواهر دروغ نیست یک عمر شد برای خودم غصه میخورم یک عمر شد برای…
میترسم اينکه پيش تو هم کم بياورم
میترسم اينکه پيش تو هم کم بياورم ايمان به قحط سالی آدم بياورم حالا که سيب هست و تو هستی اجازه هست؟ میخواهم از وجود…
یک دم عبور میکنم از هر چه باورم
یک دم عبور میکنم از هر چه باورم تا میزند هوای تو یک لحظه بر سرم وقتی که یک نهالم و در زیر برف گیر…
بد نیستم ولی تو مرا شاد فرض کن
بد نیستم ولی تو مرا شاد فرض کن از بند فکر و فلسفه آزاد فرض کن کوهم ولی بلندی اندیشه ی مرا قبری برای مردن…
به یادت میشود یک روز بارانی به دریا ختم
به یادت میشود یک روز بارانی به دریا ختم به این صورت برایم میشود هر روز دنیا ختم غروب، آفاق، روی آوردن مرغان دریایی به…
روزهای مرده در تابوت تقویم تو ام
روزهای مرده در تابوت تقویم تو ام ای فراموشی صدها ساله تقدیم تو ام هیچ تصویری در این عالم به ابهام تو نیست پس نمی…
مىرسد روزى كه مىرقصيم از دنيا برون
مىرسد روزى كه مىرقصيم از دنيا برون مىشود از آستين دوست، دست ما برون ناحق آن روزى كه بودم كوزهيى در دست او پيش از…
خواب بیکسی
خواب بیکسی رفتی و در بیکسی هایت گل پرپر شدم سوختم در شعله هاو بعد خاکستر شدم پيش من دنیا فقط محراب ابروی تو بود…
هر طرف در چشم من پیدا و پنهان توستی
هر طرف در چشم من پیدا و پنهان توستی گاه در قلب منی، گه در رگ جان توستی از بلندای افق پرنور میتابی به من…
رو به رویش بنشینی و نگاهی نکند
رو به رویش بنشینی و نگاهی نکند گل لبخند نثار تو به ماهی نکند پیش پا خورده ترین سنگ شوی در گذرش یار پروای ترا…
شبیه فاصله بیزارم، غروب سرخ سرک هارا
شبیه فاصله بیزارم، غروب سرخ سرک هارا که هدیه داده به پاهایم، در این عبور، ترک هارا تمام صورت من زخمی و گریه های پیاپی…
مینویسم همهی آنچه به من دادی را
مینویسم همهی آنچه به من دادی را شعر پر میکند این خانهی اجدادی را شب فرا میرسد از راه و خدا میپوشد زیر موهای تو…
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب برخواستی بلند شد از خاور آفتاب آبی زدی به چهره و رنگین کمان گرفت آغاز شد نمایش باران…
بیرون زدم از نیمهء خوابی که تو را برد
بیرون زدم از نیمهء خوابی که تو را برد سرگشته به دنبال شتابی که تو را برد سرتاسر این دشت دویدم ولی از من- همواره…
کنار حادثه میپوشم، غمِ سیاه-سفیدم را
کنار حادثه میپوشم، غمِ سیاه-سفیدم را سپس به عکس تو میدوزم، دو بُعد کوچک دیدم را تو نیستی و در این تلخی، من از تمامیِ…
نه دیدی و نه شنیدی من و سلام مرا
نه دیدی و نه شنیدی من و سلام مرا به پای بودن خود دست التزام مرا خیال اینکه تو مال منی شکست. بخند که فاتحانه…
چه کنم تا به دلت مهرِ یقین بگذارم؟
چه کنم تا به دلت مهرِ یقین بگذارم؟ ماه را کندهام از جا، به زمین بگذارم؟ یا که ناگفتهترین شعرِ جهان را امشب پیشِ چشمانِ…
كابل كبوترهای بیجان را بغل میكرد
كابل كبوترهای بیجان را بغل میكرد زخمیترين شهری كه انسان را بغل میكرد شهری كه كركس در دلش بیخار میرقصيد شهری كه چون مادر كلاغان…
با آنکه با یک مرگِ تدریجی همآغوشم
با آنکه با یک مرگِ تدریجی همآغوشم با زندگی هم گاهگاهی چای مینوشم گاهی نگاهی، خندهای یا شعرِ کوتاهی اندوه را یکباره بر میدارد از…
نوروز بر من؛ بر تمامِ مردهها تبریک!
نوروز بر من؛ بر تمامِ مردهها تبریک! اندوه نو گل می کند، افسردهها تبریک! از آسمان امّیدِ باران داشتیم اما خنجر فرو کرد آسمان بر…
چقدر بخت بمن یار باشد آه که گاهی
چقدر بخت بمن یار باشد آه که گاهی بیفتد از تو به من اتفاق نیم نگاهی کرم نما بتکان حس تازه تازه که شاید بدست…
به نان اگر نرسیدی به نام اگر نرسیدی
به نان اگر نرسیدی به نام اگر نرسیدی به خواهش دلِتنگت مدام اگر نرسیدی پر است سفرهات از اشتهای رنجکشیدن به طعم دلخوشیِ صبحوشام اگر…
خندان و پاورچین که میآید
خندان و پاورچین که میآید هم کوچه و هم راه میرقصد دنیای من وقتی که میچرخد در گردنش الله میرقصد! در دستهایش جزوهی درسی روی…
نفس بگیر که جان در تنم دمیده شود
نفس بگیر که جان در تنم دمیده شود دلم دوباره به بند غمت کشیده شود نشسته باشم و یکدم ز راه سر برسی و تار…
تو نیستی که جهان را دوباره جان بدهی
تو نیستی که جهان را دوباره جان بدهی مرا توان پریدن به آسمان بدهی مرا که در دل این شهر راه گم کردم مسیر «کوچهی…
با چه ذوقی حال و روزم را تماشا میکند!
با چه ذوقی حال و روزم را تماشا میکند! بر سر چیزی که دیگر نیست دعوا میکند من دعاهایم همه برعکس میگردد قبول فارسیام را…
به گربهگیهای دلم قول شرف دادم
به گربهگیهای دلم قول شرف دادم گنجشکها را بعد از این پرپر نخواهم کرد در زندگی بسیار مردم، بارها مردم قدری که دیگر مرگ را…
چگونه صبح خواهم کرد، دور از تو شب خود را
چگونه صبح خواهم کرد، دور از تو شب خود را چطور اینبار از گِل بگذرانم مَرکب خود را سخن گفتن چه دشوار است در این…
ای در شب من سرزده مهتاب نینداز
ای در شب من سرزده مهتاب نینداز بگذار مرا و به تبوتاب نینداز شاید سفر آخر من باشد از این شهر بیفایده در پشت سرم…
اگر که از سر من آسمان فرار کند
اگر که از سر من آسمان فرار کند زمین نچرخد خاموشی اختیار کند قدم بمانی، یک لحظه مکث! بعد از آن به زیر پای تو…
خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است
خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است آسمان روزی بزرگی داشت، حالا کوچک است آنچه مجنون میکشد لیلا نمیداند هنوز خوی لیلا خوی طفلان است،…
خیره در چشم هم آیا که چه را میدیدیم
خیره در چشم هم آیا که چه را میدیدیم گریه کردیم چرا؟ خاطر چی خندیدیم رقص کردیم چرا در تن هم پیچیدیم رقص کردیم سپس…
در آغوش تو سرمای زمستان را نمیفهمم
در آغوش تو سرمای زمستان را نمیفهمم غم این روزهایِ در “کُهستان” را نمیفهمم غزلهایی که بیدل گفته را دیگر نخوان پیشم که هر چه…
دﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ انداز بود
دﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ انداز بود ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﯼ ﮐﺒﻮﺗﺮ ساز بود ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ – بازهم ﻣﯽﺩﻭﯾﺪﯼ ﺩﺍﻣﻨﺖ…
دلم به نامهی بی ذکر بسمالله میماند
دلم به نامهی بی ذکر بسمالله میماند نباشی خانهام به خانهی ارواح میماند کسی بعد از نبردی سخت میبُرّد سرم را و- درون جعبهای در…
دهانم را چه بیرحمانه از فریاد میگیرم
دهانم را چه بیرحمانه از فریاد میگیرم پر از غمگینیام، پیش تو خود را شاد میگیرم بیابان خشک و من تنها درخت نوجوانی که بهآرامی…
شترى بود كه از دشتِ پر از خار گذشت
شترى بود كه از دشتِ پر از خار گذشت عصر هايى كه به دلتنگى بسيار گذشت دشت ما حوصله سبز شدن را كه نداشت ابر…
میبرآیم نیمهشب در دشت، در دامن هنوز
میبرآیم نیمهشب در دشت، در دامن هنوز میگریزم از غم خود در کنار زن هنوز باز با اینقدر نومیدی خدا را شکر که پرچمی بالاست…
شبی پیاده شدم جادّه ها چراغ نداشت
شبی پیاده شدم جادّه ها چراغ نداشت مرا که گم شده بودم کسی سراغ نداشت زدم به “فرق سر” صاحبش، پیاله شکست چه قهوه خانهی…
قصّه میکردی و یک جمع پریشان میشد
قصّه میکردی و یک جمع پریشان میشد ابر بالای سرت آمده باران میشد گریه کردی که چه؟ ای کاش که با گریهی تو آنقدر خون…
زمین؟ اتاقک خوبی که قابلم بوده
زمین؟ اتاقک خوبی که قابلم بوده زمان؟ گذشتن تو از مقابلم بوده بشر؟ غمی که جهان را به کام خود ببرد خدا؟ کسیست که مثل…
میرود حالم اگر دستی به کاکل میزند
میرود حالم اگر دستی به کاکل میزند یا که معصومانه در چشمان من زُل میزند میروم از حال مثل اینکه زخمی استم و زخمهایم را…
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردی
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردی زمین سبز و باغ ارغوان را با خود آوردی خدا با خلقتات حتی به شبها روشنی…
امروزها تصویر آوازم سرازیر است
امروزها تصویر آوازم سرازیر است کو چشمِ گوشی؟ تا بگوید این چه تصویر است مانند عکس نی در آب، از ناله محرومم جوش گره سر…
کودکم گل بخور که نان این است
کودکم گل بخور که نان این است آنچه در شأن میهمان، این است گل بخور، گل غذای خوش طعمیست لطف بسیار میزبان این است سالها…
خط میکشم به روی خودم تا دو تا شوم
خط میکشم به روی خودم تا دو تا شوم از خود به رنگ نیمهی سیبی جدا شوم از خود جدا شوم که تو آیی به…
ای خفته در تطور چشمت صد آسمان
ای خفته در تطور چشمت صد آسمان با گردش نگاه تو میگردد آسمان فیروزهی حباب نگاه تو را بس است اینقدرها که بسته از آن،…
دو قویِ وحشیِ او میپرید تا مهتاب
دو قویِ وحشیِ او میپرید تا مهتاب ز برکهای که دلش میتپيد تا مهتاب میان برکهی او ماهیِ دلم را سرخ رها نمودم و او…
ای یار بیا، جز تو مرا دادرسی نیست
ای یار بیا!!! ای یار بیا، جز تو مرا دادرسی نیست گر تو بیایی، به کسی هیچ غرضی نیست برخیز و بیا، دادرسم شو که…
سه عاشق – داستان کوتاه از عبدالرحمن پژواک
سه عاشقداستان کوتاه از عبدالرحمن پژواک باری در «تیزین»، آنجا که اکنون کمتر اثری از روزگار پیشین میتوان یافت، در میان یکی از قبایل…
زندگینامه عبدالقادر مرادی
عبدالقادر مرادی در سال ۱۳۳۷ خورشیدی، در شهر مزار شریف زاده شده است؛ دوره های مکتب را در شهر اندخوی ولایت فاریاب سپری کرده و…
گفتنش خوب نیست میدانم، روزگاریست غمبهدل شدهام
گفتنش خوب نیست میدانم، روزگاریست غمبهدل شدهام دستم از شعر عاشقانه تهیست، پیش ریحانهجان خجل شدهام خواهرم خسته است، با قالین بام تا شام غصه…
چه بگویم که دلم سرد شود دوری را
چه بگویم که دلم سرد شود دوری را ندهد عمر، خدا حالت مجبوری را یار قسمت نشود، فلسفهی چشم چه هست؟ ای خدا قسمت چشمم…
دارد گلایه دارد از این دختر آینه
دارد گلایه دارد از این دختر آینه از دختری که آمده از مادر آینه از دختری که مادر ناز و کرشمهاست از در درآمده که…
گذشتم از خودم و در تن ِ تو پیوستم
گذشتم از خودم و در تن ِ تو پیوستم به خوابم آمدهای،تا سپیده دم مستم به سوی تنگهی آغوش ِخویش دعوت کن! مرا که در…
درخت پیرِ بیبارم که باغ از من گریزان است
درخت پیرِ بیبارم که باغ از من گریزان است کبوتر را چه میپرسی؟کلاغ از من گریزان است منم زرتشت دور از نو بهار و بلخ…
گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن
گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن قدری مدارا با دل غمگین آبان کن با گامهای بی قرار رو به تنهایی کمتر مشام کوچه را…
خستهٔ روزگار نا آرام
خستهٔ روزگار نا آرام من همانم که جان نمیخواهد کشتنم انتخاب سختی نیست زدنم امتحان نمیخواهد لبی از خون حنجرم تر کن بعد بنشین و…
بناست عمر عبادات را تباه کنم
بناست عمر عبادات را تباه کنم نظر به جانب معشوق دلبخواه کنم مرا ببخش که مجبور می شوم گاهی بدون قصد به زیبایی ات نگاه…
شعر میخواندیم و باران آمد اما ناگهان
شعر میخواندیم و باران آمد اما ناگهان ابرها پیچید ما را باد ما را ناگهان تا کنار جاده رقصیدیم بی کفش و کلاه جاده را…
فرصت برای با تو نشستن اگر کماست
فرصت برای با تو نشستن اگر کماست شکر خدا که خاطرههایت فراهماست آغوش تو بهشتترین نقطۀ زمین دنیا بدون روی تو بیشک جهنماست گاهی که…
وطن ای سرزمین رفته در توفان
وطن ای سرزمین رفته در توفان اسیر و مبتلای درد بی درمان تو هم دربند باشی مثل من میهن! “حیاط کوچک پاییز در زندان!” غزل…
رسیده قاصد نوروز و کاروان گلاب
رسیده قاصد نوروز و کاروان گلاب بریز پشت زمستان رفته کاسهی آب بگو: سفر به سلامت، مسافر بدخو که هرچه از تو شنیدیم طعنه بود…
با تو چه قدر میل گناه است در سرم
با تو چه قدر میل گناه است در سرم بوس و کنار شام و پگاه است در سرم وقت حلول ماه نو از ابروان ناز…
گرفتی از من و دادی به دست سرنوشت او را
گرفتی از من و دادی به دست سرنوشت او را به دیوار سر راهم نشاندی خشت خشت او را تکوتنها تکیده در سکوت سرد تنهایی…
تحمل میکنم زجر گناهی نامشخص را
تحمل میکنم زجر گناهی نامشخص را به گردن میکشم بخت سیاهی نامشخص را امانت داده بودم دانههای لاله را، اما زمین پس میدهد اکنون گیاهی…
قند است سخن هایت و چای است لبانت
قند است سخن هایت و چای است لبانت مانند پیاله ست، که داغ است دهانت نرم است دل گوش من از ناز صدایت گرم است…






