ابر بالای سرت آمده باران میشد
گریه کردی که چه؟ ای کاش که با گریهی تو
آنقدر خون فرو ریخته جبران میشد
محشری در دل یک گله میافتاد که تا
گرگی از کوه میامد سگ چوپان میشد
چه کسی بود تو را یاغی و خودسر میخواند
دشمنت را وسط جنگ برادر میخواند
فرض کن سیب شدی، با هیجان نیمت کرد
جشن پیروزیتان بود که تسلیمت کرد
خنجری بر جگرت بود نمیفهمیدی
یک نفر پشت سرت بود نمیفهمیدی
یک نفر بود که ناجور نگاهت میکرد
آه همسنگر تو خلع سلاحت میکرد!
کاش این بیت پدر مرده خلاصی باشد
من نمیخواستم این شعر سیاسی باشد
با چه طول غم خود را مگر اندازه کنی
جنگ نگذاشت که باری نفسی تازه کنی
پیر مان کرد و خودش یک سر مو پیر نشد
چه کسی بود که از کشتنمان سیر نشد
چه کسی بود که میکشت وَ راضی میکرد
چه کسی بود که با جان تو بازی میکرد
خانهی هیچ کسی واقعا آباد نبود
هیچگاهی وطن ما و تو آزاد نبود
خوب شد که شب طولانیشان روز نشد
آه از آن پرچم سه رنگ که پیروز نشد
بهرام هیمه





