می‌برآیم نیمه‌شب در دشت، در دامن هنوز

می‌برآیم نیمه‌شب در دشت، در دامن هنوز می‌گریزم از غم خود در کنار زن هنوز باز با این‌قدر نومیدی خدا را شکر که پرچمی بالاست…

شترى بود كه از دشتِ پر از خار گذشت

شترى بود كه از دشتِ پر از خار گذشت عصر هايى كه به دلتنگى بسيار گذشت دشت ما حوصله سبز شدن را كه نداشت ابر…

دهانم را چه بی‌رحمانه از فریاد می‌گیرم

دهانم را چه بی‌رحمانه از فریاد می‌گیرم پر از غمگینی‌ام، پیش تو خود را شاد می‌گیرم بیابان خشک و من تنها درخت نوجوانی که به‌آرامی…

دلم به نامه‌ی بی ذکر بسم‌الله می‌ماند

دلم به نامه‌ی بی ذکر بسم‌الله می‌ماند نباشی خانه‌ام به خانه‌ی ارواح می‌ماند کسی بعد از نبردی سخت می‌بُرّد سرم را و- درون جعبه‌ای در…

دﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ انداز بود

دﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ انداز بود ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﯼ ﮐﺒﻮﺗﺮ ساز بود ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ – بازهم ﻣﯽﺩﻭﯾﺪﯼ ﺩﺍﻣﻨﺖ…

در آغوش تو سرمای زمستان را نمی‌فهمم

در آغوش تو سرمای زمستان را نمی‌فهمم غم این روزهایِ در “کُهستان” را نمی‌فهمم غزل‌هایی که بیدل گفته را دیگر نخوان پیشم که هر چه…

خیره در چشم هم آیا که چه را می‌دیدیم

خیره در چشم هم آیا که چه را می‌دیدیم گریه کردیم چرا؟ خاطر چی خندیدیم رقص کردیم چرا در تن هم پیچیدیم رقص کردیم سپس…

خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است

خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است آسمان روزی بزرگی داشت، حالا کوچک است آنچه مجنون می‌کشد لیلا نمی‌داند هنوز خوی لیلا خوی طفلان است،…

اگر که از سر من آسمان فرار کند

اگر که از سر من آسمان فرار کند زمین نچرخد خاموشی اختیار کند قدم بمانی، یک لحظه مکث! بعد از آن به زیر پای تو…

ای در شب من سرزده مهتاب نینداز

ای در شب من سرزده مهتاب نینداز بگذار مرا و به تب‌وتاب نینداز شاید سفر آخر من باشد از این‌ شهر بی‌فایده در پشت سرم…

چگونه صبح خواهم کرد، دور از تو شب خود را

چگونه صبح خواهم کرد، دور از تو شب خود را چطور این‌بار از گِل بگذرانم مَرکب خود را سخن گفتن چه دشوار است در این…

می‌رود حالم اگر دستی به کاکل می‌زند

می‌رود حالم اگر دستی به کاکل می‌زند یا که معصومانه در چشمان من زُل می‌زند می‌روم از حال مثل این‌که زخمی استم و زخم‌هایم را…

به گربه‌گی‌های دلم قول شرف دادم

به گربه‌گی‌های دلم قول شرف دادم گنجشک‌ها را بعد از این پرپر نخواهم کرد در زندگی بسیار مردم، بارها مردم قدری که دیگر مرگ را…

با چه ذوقی حال و روزم را تماشا می‌کند!

با چه ذوقی حال و روزم را تماشا می‌کند! بر سر چیزی که دیگر نیست دعوا می‌کند من دعاهایم همه برعکس می‌گردد قبول فارسی‌ام را…

زمین؟ اتاقک خوبی که قابلم بوده

زمین؟ اتاقک خوبی که قابلم بوده زمان؟ گذشتن تو از مقابلم بوده بشر؟ غمی که جهان را به کام خود ببرد خدا؟ کسی‌ست که مثل…

قصّه می‌کردی و یک جمع پریشان می‌شد

قصّه می‌کردی و یک جمع پریشان می‌شد ابر بالای سرت آمده باران می‌شد گریه کردی که چه؟ ای کاش که با گریه‌ی تو آن‌قدر خون…

شبی پیاده شدم جادّه ها چراغ نداشت

شبی پیاده شدم جادّه ها چراغ نداشت مرا که گم شده بودم کسی سراغ نداشت زدم به “فرق سر” صاحبش، پیاله شکست چه قهوه خانه‌ی…

اگر شروع شود جنگ غرب با چین چه

اگر شروع شود جنگ غرب با چین چهاگر که تک به تک مردم فلسطین…. چه؟ جهان به زیر لگد‌های مرد مجنونی‌ستنیفتد او اگر از خرّ…