می‌برآیم نیمه‌شب در دشت، در دامن هنوز

می‌برآیم نیمه‌شب در دشت، در دامن هنوز
می‌گریزم از غم خود در کنار زن هنوز

باز با این‌قدر نومیدی خدا را شکر که
پرچمی بالاست در جغرافیای من هنوز

باز با این‌قدر نومیدی خود سرزنده‌ام
می‌توانم گفت شعری سخت مردافکن هنوز

یک نفر از تیرگی هم نور بیرون می‌کشد
غرق دریاییم، می‌بینم که پاروزن هنوز…

گر چه تنهایید، اگرچه ناتوان هستید باز
شک ندارم می‌هراسد از شما دشمن هنوز

دست ما خالی‌ست اما دست کم ما را نگیر
خنجری داریم پنهان زیر پیراهن هنوز

بهرام هیمه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *