مرا که گم شده بودم کسی سراغ نداشت
زدم به “فرق سر” صاحبش، پیاله شکست
چه قهوه خانهی گندی که چای داغ نداشت!
دلم گرفت شنیدم که جاده ها چیزی-
به جز صدای غم انگیز و شوم زاغ نداشت
خودش برای خودش گور کند و رفت در آن
کسی که خواست رفیقم شود دماغ نداشت!
به چشم خلق شبیه کبوتران میبود
اگر که عادت زشت مرا کَلاغ نداشت
من آن گلی که به گلدان نمیشدم محبوس
درخت بی بر و برگی که میل باغ نداشت
بهرام هیمه





