در آغوش تو سرمای زمستان را نمی‌فهمم

در آغوش تو سرمای زمستان را نمی‌فهمم
غم این روزهایِ در “کُهستان” را نمی‌فهمم

غزل‌هایی که بیدل گفته را دیگر نخوان پیشم
که هر چه سعی دارم می‌کنم آن را نمی‌فهمم

بپیچان موی خود را، زیر چادر کن که غمگینم-
که زیبایی یک زلف پریشان را نمی‌فهمم

تنت از نقره است و من تورا هر قدر می‌بینم
هنرهای ظریف نقره‌کاران را نمی‌فهمم

کجا زیباست گنجشکی درون یک قفس باشد؟
دلیل یک‌سری از کارهاتان را نمی‌فهمم!

خدا شاید برایم نقشه‌های بهتری دارد
هنوز این اول راه است، پایان را نمی‌فهمم

بهرام هیمه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *