یا که معصومانه در چشمان من زُل میزند
میروم از حال مثل اینکه زخمی استم و
زخمهایم را کسی با پنبه الکل میزند
گوشهایم از نصیحتهای بیهوده پر است
باز پیشم حرف از صبر و تحمل میزند
سرزمینهای جدا گردیدهایم اما چه غم
عشق روزی در میان ما دوتا پل میزند
“سنگسارم میکنند و درد من این جاست که
میزند او هم! ولو با شاخهی گل میزند”
بهرام هیمه





