روزی میان کوچه یک دیوانه می بینی

روزی میان کوچه یک دیوانه می بینی
بار جنونش را که روی شانه می بینی؛

کز می کنی در خانه و در بغض می میری
بغص مرا در جای جای خانه می بینی

زل می زنی در آینه در چشمهای خود
با گریه می گویی به من: دیوانه! می بینی؟

پس شانه را در دست می گیری و مویت را…
جان و دلم را بین هر دندانه می بینی

تا پنجره می آیی و از گوشه ی پرده
از پشت اشکت کوچه را دزدانه می بینی

دیوانه دیگر نیست و فرقی ندارد هم
می بینی اش در کوچه دیگر یا نمی بینی

نفرین نخواهم کرد اما بعد از این هر روز
اشک مرا در چشم هر بیگانه می بینی

سید مهدی ابوالقاسمی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *