دردت به جان وطن، که دوایی نماندهاست
جز آهِ سینه سوز که فریاد بی صداست
در نایِ تو صدای رسایی نماندهاست
ای سرزمینِ مسجد و معبد، دگر تو را
چشم مدد به دستِ خدایی نماندهاست
جز موی دختران تو در باد، غرق خون
از بند ظلم هیچ رهایی نماندهاست
جانت به لب رسیده و از جورها تو را
جایی نماندهاست و رجایی نماندهاست
غزنی به خون نشست و بلخ از شرار سوخت
امید مُرد و راه بقایی نماندهاست..
خود را جهان سفله به کوری اگر زدهاست
من با توام، اگرچه که نایی نماندهاست
من با توام، اگرچه که از چشمزخمِ شر
در چنتهام نخوانده دعایی نماندهاست
اما تو ای همیشهی تاریخ سربلند
دور بقا به هیچ بلایی نماندهاست
اشک زلال مردم خود را نشان بده
با هرکه گفت در تو جلایی نماندهاست…
سیده تکتم حسینی





