ابرها پیچید ما را باد ما را ناگهان
تا کنار جاده رقصیدیم بی کفش و کلاه
جاده را بن بست با خود برد اما ناگهان
هیچ چیزی در میان کوچهها پیدا نبود
هیچ چیزی جز دو تا رسوای رسوا ناگهان
برف بود و ما اگرچه پر زدیم از آن سفر
حرف میزد کفش ها تصویر پاها ناگهان
شانه بی سر بود و سرها در گریبان ریخته…
پیرهن پر بود از درد و دریغا ناگهان
شاعری از جنس ماهی عاشقی از جنس برف
تشنه و تنها کنار موج و دریا ناگهان
ناگهان شاعر کبوتر شد گلویش پر کشید
ناگهان پرواز کرد از ناگهان تا ناگهان
زبیر هجران





