شعر می‌خواندیم و باران آمد اما ناگهان

شعر می‌خواندیم و باران آمد اما ناگهان
ابرها پیچید ما را باد ما را ناگهان

تا کنار جاده رقصیدیم بی کفش و کلاه
جاده را بن بست با خود برد اما ناگهان

هیچ چیزی در میان کوچه‌ها پیدا نبود
هیچ چیزی جز دو تا رسوای رسوا ناگهان

برف بود و ما اگرچه پر زدیم از آن سفر
حرف می‌زد کفش ها تصویر پاها ناگهان

شانه بی سر بود و سرها در گریبان ریخته…
پیرهن پر بود از درد و دریغا ناگهان

شاعری از جنس ماهی عاشقی از جنس برف
تشنه و تنها کنار موج و دریا ناگهان

ناگهان شاعر کبوتر شد گلویش پر کشید
ناگهان پرواز کرد از ناگهان تا ناگهان

زبیر هجران

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *