شعر می‌خواندیم و باران آمد اما ناگهان

شعر می‌خواندیم و باران آمد اما ناگهان ابرها پیچید ما را باد ما را ناگهان تا کنار جاده رقصیدیم بی کفش و کلاه جاده را…

آیینه‌را با گریه و لبخند رقصیدیم

آیینه‌را با گریه و لبخند رقصیدیم ما مو به‌ مو بی‌هیچ چون و چند رقصیدیم با دست و پای سرد و سرگردان در این دنیا…

امشب هوای گریه دارد خنده های من

امشب هوای گریه دارد خنده های من لبریز شد از خسته گی گیلاس چای من در جیب هایم سنگ باریده به جای سیب بن بست…