کبوتر را چه میپرسی؟کلاغ از من گریزان است
منم زرتشت دور از نو بهار و بلخ وآمو رود
بدخشان در بدخشان،راغ راغ از من گریزان است
من از دید شما انگار یکتوفان بیرحمم
که گل از من، چمن از من، چراغ از منگریزان است
من آن باران بیوقتی که محصولش تباهیهاست
که از هر صخره میگیرم سراغ، از من گریزان است
من از خالی پُرم چون سُفرهی زن های غم شهری
که حتّی آب سرد و نان داغ از من گریزان است
به سوی خانه برگشتم،کسی در انتظارم نیست
زنی که بود تنها در اتاق از من گریزان است
تو آن آرامش محضی که من از خویش می پرسم
چرا آن حس خوب آن اتفاق از من گریزان است؟
سید احسان بدخشانی





