با آن‌که با یک مرگِ تدریجی هم‌آغوشم

با آن‌که با یک مرگِ تدریجی هم‌آغوشم
با زندگی هم گاه‌گاهی چای می‌نوشم

گاهی نگاهی، خنده‌ای یا شعرِ کوتاهی
اندوه را یکباره بر می‌دارد از دوشم

در کوچه، روی سیم‌های برق، گنجشکان
از لذتِ پرواز می‌خوانند در گوشم

گاهی تو هم در اوج حرمان می‌وزی در من
یک‌دم خروشان می‌شود دریای خاموشم

در خواب‌هایم؛ در زمستان‌های تنهایی
از جنس آغوشت لباسی گرم می‌پوشم

گاهی برای زنده بودن شعر می‌گویم
با آن‌که با یک مرگ تدریجی هم‌آغوشم

‍راشد رامز

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *