دو قویِ وحشیِ او می‌پرید تا مهتاب

دو قویِ وحشیِ او می‌پرید تا مهتاب
ز برکه‌ای که دلش می‌تپيد تا مهتاب

میان برکه‌ی او ماهیِ دلم را سرخ
رها نمودم و او می‌دوید تا مهتاب

شبی سیاه ولی روزگارمان با هم
سپید گشت، سپیدِ سپید تا مهتاب

لبش، غزل به هم آورد زندگی یعنی ؛
ترنّم نفَس‌اش می‌رسید تا مهتاب

زباغِ روشنِ چشمی که یک سحر خندید
سرودِ سبزه و گل می‌دمید تا مهتاب

و محوِ دیدن او می‌شدم چگونه که رنگ
ز رویِ هر شبِ من می‌چکید تا مهتاب

آمنه نوروزی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *