ايمان به قحط سالی آدم بياورم
حالا که سيب هست و تو هستی اجازه هست؟
میخواهم از وجود خود آدم بياورم
از روزگار آينه میخواستی و شعر
اين هردو را برای تو با هم بياورم
فنجان شوم که عصر سه شنبه برای تو…
قوری شوم که چای تو را دم بياورم
گلدان شوم برای اتاق محقرت
يک شاخه گل شبيه تو مريم بياورم ؟
حتی تو جان بخواه که من ذره ذره از
چشمان مرده جان دمادم بياورم
در زندگیم آنچه که بوده نبودن است
می خواهم از خدا که تو را کم نياورم
غلام رضا ابراهیمی





