خستهٔ روزگار نا آرام

خستهٔ روزگار نا آرام
من همانم که جان نمی‌خواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست
زدنم امتحان نمی‌خواهد

لبی از خون حنجرم تر کن
بعد بنشین و قصه کن با من
تا کمی تازه تر شود نفست
گرچه این آسمان نمی خواهد

قصه کن از تحمل وطنم
از لب بی تمایل وطنم
آخرین شاخهٔ گل وطنم
وطنی که جوان نمی خواهد

وطن من کجای دنیایی؟
همه با شعر متحد شده اند!
واقعا بعد از این چه باید کرد؟
در دهاتی که خان نمی‌خواهد

در دهاتی که دیگر از امروز
سر تعظیمش از تن افتاده
در دلش شوق زندگی دارد
نان بماند دهان نمی‌خواهد!

کشورم از شکستن عاصی باش
حرف خود را بزن ولو با سنگ
مطمئن باش بعد از این احدی
شهر بی قهرمان نمیخواهد!!!

ما اگر چه که سوگوار خودیم!
داغداریم و بی قرار خودیم !
خودمان عاقلیم و می فهمیم
بعد از این دیگران نمی‌خواهد…

سید ابوالفضل مبارز

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *