وطن ای سرزمین رفته در توفان

وطن ای سرزمین رفته در توفان
اسیر و مبتلای درد بی درمان

تو هم دربند باشی مثل من میهن!
“حیاط کوچک پاییز در زندان!”

غزل نه؛ می‌سرایم درد خود، آری…
ز شعر آتش زنم بر دفتر و دیوان

چهل سالی که دور افتاده‌ام از تو
دوعالم درد در خود کرده‌ام پنهان‌

انیس زمهریرِ صد زمستانم
اسیر پنجه‌ی درد و غم و حرمان

بیابان در بیابان بینم از هرسو
به که رو آورد این طفل سرگردان

به دنبال دلی، آواره‌ی شهرم
چراغم کو، که تا پیدا کنم انسان

فراق یک عزیز و قحط‌سالی نیز
خدایا یوسفی بفرست در کنعان

زمین سخت است و سقف آسمان هم دور
مگر لطف تو گردد بارش باران

سیده کبری حسینی بلخی

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *