نفس بگیر که جان در تنم دمیده شود

نفس بگیر که جان در تنم دمیده شود
دلم دوباره به بند غمت کشیده شود

نشسته باشم و یک‌دم ز راه سر برسی
و تار عشق تو در رگ‌رگم تنیده شود

به کار خیر معطل نکن که با این کار
جهان خراب و سپس از نو آفریده شود

بیا و عشق بیاور به شهر خسته‌ی ما
که خاطر همه درگیر این پدیده شود

و اندکی به کنارم حضور داشته باش
که دست‌های غم از دامنم بریده شود

حلیمه سلیمی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *