شعر پر میکند این خانهی اجدادی را
شب فرا میرسد از راه و خدا میپوشد
زیر موهای تو سرتاسر آبادی را
بویِ در باد رهایِ تو میآموزاند
به من و زندگیام شیوهی بربادی را
رفتهای، خاطرهات هست که تکرار کند
عصرها جملهی “از چشم من افتادی” را
گفتی آزادی و من ماندهام اکنون چه کنم
بی تو در کنج قفس این همه آزادی را
رامین عرب نژاد





