رامین عرب نژاد
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب برخواستی بلند شد از خاور آفتاب آبی زدی به چهره و رنگین کمان گرفت آغاز شد نمایش باران…
بیرون زدم از نیمهء خوابی که تو را برد
بیرون زدم از نیمهء خوابی که تو را برد سرگشته به دنبال شتابی که تو را برد سرتاسر این دشت دویدم ولی از من- همواره…
مینویسم همهی آنچه به من دادی را
مینویسم همهی آنچه به من دادی را شعر پر میکند این خانهی اجدادی را شب فرا میرسد از راه و خدا میپوشد زیر موهای تو…
شبیه فاصله بیزارم، غروب سرخ سرک هارا
شبیه فاصله بیزارم، غروب سرخ سرک هارا که هدیه داده به پاهایم، در این عبور، ترک هارا تمام صورت من زخمی و گریه های پیاپی…
نه دیدی و نه شنیدی من و سلام مرا
نه دیدی و نه شنیدی من و سلام مرا به پای بودن خود دست التزام مرا خیال اینکه تو مال منی شکست. بخند که فاتحانه…
کنار حادثه میپوشم، غمِ سیاه-سفیدم را
کنار حادثه میپوشم، غمِ سیاه-سفیدم را سپس به عکس تو میدوزم، دو بُعد کوچک دیدم را تو نیستی و در این تلخی، من از تمامیِ…





