گشوده چشم به هستی گُلی در آبان ماه

گشوده چشم به هستی گُلی در آبان ماه
که از خجالت او کرده چهره پنهان ماه

چه اتفاقِ عجیبی! شبیهِ معجزه است
نگاه می‌کند از پنجره به باران ماه

خودم که نیستم او کیست پس، پسِ پرده!؟
نگاه می‌کند از ابرها به ایوان ماه…

چه صنحه‌های قشنگی، میانِ برف عجب!
قدم گذاشته امروز در خیابان ماه

چقدر وسوسه‌اش کردم و نشد رام‌ام
ندیده‌ام که بگیرد جگر به دندان ماه

عجیب نیست اگر آسمان مه آلود است
که دوش تا به سحر می‌کشید قلیان ماه

نسیم مست شد و شهر را به یغما برد
همین‌که کرد سر صبح مو پریشان ماه

خدا کند نرود پشت ابر‌ها اصلاٌ
خدا کند نکشد عشق را به بحران ماه

هوا گرفته و بسته ست پنجره، پُشت‌اش
چه می‌شود بشود باز هم نمایان ماه

هارون بهیار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *