سه عاشق
داستان کوتاه از عبدالرحمن پژواک
باری در «تیزین»، آنجا که اکنون کمتر اثری از روزگار پیشین میتوان یافت، در میان یکی از قبایل افغان که همهکس در آنجا با هم برادر و برابر بود، دو برادر زندگی میکرد. آنها به همدیگر احترام و الفت و به قبیله لطف و شفقت داشتند. خوانشان مدام گسترده و جبینشان پیوسته گشاده بود. مردم به ایشان اطاعت میکردند. برادر بزرگتر هفت فرزند نرینه داشت که نخستین را زبردست نام کرده بود، ولی برادر کوچک را دیده به دیدار هیچ فرزندی روشن نشده بود. تا آنکه یکی را از لطف فراوان خداوندی و دیگری را از رحم او بر گریههای نومیدی، در یک زمان مژدهی فرزند رسید.
هنوز این دو فرزند به دنیا نیامده و پرتو مهر و ماه بر این دو گوهر نهفته نتابیده بود که روزی برادر بزرگ به خندهی شادی گفت: اگر هر دو ماه یا هر دو آفتاب نباشند، آنگاه یکی عروس دیگری خواهد شد.
دیری نگذشته بود که در سحرگاهی قشنگ، خورشید بر فراز قلعهی برادر کوچک بلند شد تا جوهر نیرو و عظمت جمال و درخشندگی خود را بر گهوارهی مومنخان نثار کند، و شبی ماه بر بام برادر دیگر تافت تا پرتو سیمین و لطف و صفای خود را به شیرینوی نوزاد اهدا نماید.
ماه و خورشید شبها و روزهای نوین میآوردند. مومن و شیرینو بزرگ میشدند، تا آنکه ستارهی آن دو برادر یکی پس از دیگر افول کرد و به جایی رفتند که همه آنجا خواهیم رفت.
تندباد مرگ شمع زندگانی پدران را خاموش کرد، ولی در دو فرزند آنها آتش عشق درگرفت. چون دو شمع فروزان به محبت هم میسوختند. روزهایی که با هم بازی میکردند، این عشق شوخ، ساده و بیتکلف بود، تا آنکه روزی رسید که از همدگر محجوب میشدند. این محبت رازی بود گرامی و مقدس که شیرینو آن را در قلب خویش نهفته و در پردهی عفت مخفی میداشت. مومن نیز در دل خویش از حیا و آزرم به روی آن نقاب کشیده بود.
زمانی بدین منوال گذشت. هنوز خاکستری که روی این اخگرها را پوشیده بود به هوا نشده و پرده از دلها برداشته بودند که نسیم موافقت به صرصر مخالفت بدل شد و مقلبالقلوب فضای گوارا و سازگار آن دودمان را به توفان نفاق و اختلاف منقلب گردانید. هفت فرزند جوان و نیرومند که هر کدام شایان پادشاهی هفت اقلیم بودند از یک سو، و مومن، آنکه سرداری جهانی را سزاوار بود، از سوی دیگر، بر سر قدرت قومی مشاجره کردند. دودمانی که به عافیت یگانگی اندر بود، به درد دویی گرفتار آمد. همه در دعوی خویش صادق و از رهگذر قوت و محامد به مقصود فایق بودند.
موسپیدان قبیله گرد آمدند و برای آنکه میانهی بنیاعمام برهم نخورد، حرف صلح و مسالمت به میان آوردند و گفتند: چون همه سزاوار سیادت هستید، بهتر آن است که چون سرداران و بزرگان رشتهی دعوی را به جای زبان شمشیر به لسان عدالت و انصاف قطع کنید، تا قبیله آرام و سعادت و خوشی مستدام باشد. آن وقت مردم صلاح قوم را در صلح سرداران قوم جستجو میکردند.
در آخر راهی را که پسندیدند، گزیدند. زبردست از شش برادر کوچک حق بزرگی گرفت و بر نصف قبیله ریشسفید گشت. نیم دیگر بخش مومن رسید. همهکس به قسمت خود راضی و هر نیمی به بخش خود قانع و مسرور بود. سنگ صلح گذاشته شد، ولی نفاق وقتی در دوستی رخنه کرد، دلها را دور میسازد. زبردست مومن را مانند پیش به دیدهی محبت نمینگریست، ولی مومن بیشتر به خاطر شیرینو نه تنها با او مدارا میکرد بلکه مایل بود او را به دوستی خویش متمایل سازد.
دیگر نوبت آن رسید که مومن دریافت زندگی بیشیرینو بر او تلختر از زهر در گلو میگذرد. ناچار جمعی از مردان آزموده و دانا را گرد آورد و به نزد زبردست فرستاد تا شیرینو را مطابق آیین خواستگاری کند. به ایشان گفت که هر شرطی را میپذیرد.
وقتی مرکه در درب قلعهی هفت برادر پیاده شد، زبردست از سمند غرور فرود آمده و به آیین قوم تواضعی کرد که مر مهمانان را شایستهی مقام مهمانی بود. بر پیشانی هر اسپ به رسم مهماننوازی دست کشید. در آن وقت مردم ما چنین میکردند. نشستند. مرکه آغاز شد.
یکی از موسپیدان گفت: آمدهایم تا به دستور و آیین قوم بدانیم رضای زبردست در چیست؟ مومن میخواهد شمع از این دودمان به خانهی خود ببرد تا در پرتو آن راه فرحت و سعادت را در زندگی بپیماید.
زبردستخان گفت: به عزیزان جواب نفی خلاف دستور است. خدمتگاری از این خانه به قلعهی مومن میرود، اما کسی تواند کنیزک داشت که به بازوی او اعتماد باشد. خواستگار باید مردی باشد که بتواند هدف را با تیر بدوزد، اسپش در مسابقه پیشی کند، از دسترنج خود بدون دستیاری دیگران به وزن سپر پدر عروس طلای سرخ بیاورد.
این بود رواج آن وقت. شرطها پذیرفته شد. اسپها حرکت کردند. مرکه بازگشت. کسانی که از تیراندازی مومن آگاه بودند به غرور میرفتند، آنهایی که فقر مالی او را میدانستند آهسته فرس میراندند.
وقتی جواب زبردست به مومن رسید، آفتاب مانند سپری بر دوش مرد جنگی بر فراز کوه میدرخشید. مومن گفت: برویید، بیاسایید. بازوی فرزندی که سپر پدرش یک من بوده است، میتواند بیشتر از وزن سپر دیگران طلا به دست آورد.
بامدادان قرص زرین خورشید درخشید. مومن میان بست و با خود گفت: اگر همت در کار باشد، از قرص خورشید میتوان سپری زرین ساخت. باید سفر کرد. اگر آنچه به کار است به دست آمد، میتوان در اینجا زیست، ورنه بهتر است نگاه قبیلهی غیور بر چهرهی کسی چون من نیفتد.
کسی نمیداند شیرینو چگونه آگاه شد. قاصدانی که به دلها خبر میبرند مجهولاند. چون همت و فقر مومن را میدانست، سحرگاه خود را به رهگذر او رسانید تا اگر بتواند او را از سفر باز دارد و اگر نتواند، با او وداع کند تا در روزگار جدایی یادگاری داشته باشد.
مومن در افکار خود فرو رفته بود. تنها میرفت. سفری دور در پیش داشت، ولی آهسته میراند. منزل مقصود او به سرعت قدم طی نمیشد. راه عشق گاه زود، گاه دیر و گاه هرگز پیموده نمیشود. صدایی او را به خود آورد. شیرینو بر سر راه او ایستاده بود؛ راهی که آن را به خاطر او در پیش گرفته بود.
شیرینو فریاد کرد: تو که موزههای سفر به پا کردهای، این باغ گلهای زرد را به که میگذاری؟
من موزههای سفر را به پا کردهام، باغ گلهای زرد را به خدا میسپارم.
مرو! مرا دریاب! به هندوستان مرو! ولور شیرینو را من به تو خواهم داد.
میروم، باید آن را به دست خود به دست آورم. به هندوستان میروم…
به هندوستان مرو… زیرا دوشیزگان فتان هند تو را اسیر خواهند کرد.
من به هند میروم و برای آنها برادری خوب خواهم شد. دوشیزگان هند خواهران مناند. میروم!
مومن نمیخواست شیرینو اشکهای او را ببیند. با نگاهی ساکت جانب او دید و به راه افتاد. شیرینو فریاد کرد: شهسوار محبوب من میرود، به سفر میرود. سیلاب اشک رخسار زرد مرا آب میدهد. محبوب من، وقتی که میروی خال سبز مرا به خاطر بسپار. دختران هند خالهای سبز ندارند.
وقتی دید مومن به فریادش و فریادش به او نمیرسد، با خود گفت: تنم میلرزد. دامن شکیبایی از دستم رها شده است. نمیدانم این جدایی چه وقت پایان خواهد یافت. مومن، تو رفتی… برو، خدا به همراه تو باد. من زلف سیاه و خالهای سبزم را برای تو نگاه خواهم داشت… آرام سفر کن. زیبایی من از تست تا آنکه در زیر خاک آرام کنم. من فراق را ندیده بودم. هجران مرا به مرگ میسپارد.
مومن به هندوستان رسید. او سفر محبت در پیش داشت. منزل او مجهول بود. هندیان جوانی دیدند زیبا و شیفتهی او شدند. او را شهزادهی بیگانه نام دادند. پادشاه هند خبر شد. امر به احضار او داد. مومن وقتی به حضرت او پیوست، شاه در آن روز بار عام داده بود. او را به عزت پذیرفت. پادشاه هند خردمند و دانا بود. وقتی بر مومن نظر کرد، گفت: میدانم از سرزمینی آمدهای که آفتاب وقتی ما را ترک میکند، در آنجا بلند میشود. اما نمیدانم کیستی؟
مومن گفت: رأی بلند شاه زرین است. نامم مومن و از سرداران آن سامانم. چنان افتاد که به دیار شما گذرم افتاد. نمیدانم به کجا خواهم رفت. راهی مجهول را پیش گرفتهام و رهنمایی جز قلب خویش ندارم. یقین دارم روزی چند را که در قلمرو شاه خواهم بود به رضای شاهانه بگذرانم و اطمینان دارم که اجازهی سکونت چندگاهی را دریغ نخواهند فرمود.
شاه هند گفت: من جوانان پهلوان را دوست دارم. مهمان من باش. حالا برو در جایی که برایت تهیه خواهند کرد بیاسای. فردا پهلوانان من کشتی میگیرند. تیراندازان من هدف را با تیر میزنند. سواران من بر اسپ میتازند. برای تماشا بیا. کرسی تو را پهلوی کرسی من خواهند گذاشت.
مومن سپاس گذاشت و رفت. چون خسته بود خسپید. در خواب دید پدرش میان او را میبندد و میگوید: فرزند من! پهلوان و نیرومند باش. خدای توانا مددگار تست. هیچ پهلوان و هیچ تیراندازی را بازوی زورآزمایی با تو نخواهد بود. هیچ آماجی از تیر تو چپ نخواهد شد. اسپی از سمند تو پیش نخواهد جست.
مومن برخاست. در وقت معین به دربار شاه رفت و پهلوی او جا گرفت. پهلوان شاه را ستود و گفت: چه میشود پادشاه اجازه فرمایند من نیز امروز در قطار پهلوانان بایستم.
شاه گفت: تا اینجا هستی، با هیچ میل تو مخالفت نخواهد شد.
مومن گفت: میخواهم با نخستین پهلوانان کشتی بگیرم و با اولین تیراندازان تیر اندازم. پس از آن با ایشان خواهم تاخت.
برخاست و در خیل ورزشکاران درآمد. انبوهی از مردمان گرد آمده بود. همگان غریو کردند. مومن با پهلوان نامی درآویخت و پشت او را بر زمین نهاد. در تیراندازی و شهسواری نیز سرآمد.
مردم حیران شدند. پادشاه او را بنواخت و به افتخار او به ضیافت عام پرداخت. در آن روز نوازندگان مینواختند. رامشگران طرب میکردند. شاه شاد بود. دوشیزگان بر گردن مومن حمایل گل میبستند. پیران میگفتند: مومن تمثال جوانی است. اطفال جوانی خود را چون جوانی او آرزو میکردند.
پادشاه با مومن سخن میگفت که نامه برای شاه آوردند. شاه چون نامه را بخواند متغیر گشت. مومن دریافت که خبری خوش نیست. پرسید. شاه نامه را به او داد. مومن گفت: من جواب آن را خواهم داد.
شاه پرسید: چسان جوابی؟
مومن گفت: به جای جواب، من خود میروم!
و از جا برخاست. شاه سواران خود را به همراهی او مأمور ساخت. مومن نپذیرفت و گفت: من باید در همهی سفرهای خود تنها باشم.
معلوم نیست در راه تا شهری که به عزم آن سوار شده بود بر او چه گذشته باشد… اما میگویند جز به خیال شیرینو نبود. آن نامه که به شاه هندوستان رسیده بود از پادشاهی بود که خراج میخواست. مومن میرفت تا او را منصرف سازد و این بار را از گردن پادشاه هند بردارد. آن پادشاه نیز در هندوستان حکم میراند. آن وقت هندوستان هفت پادشاه داشت که شش تن از آنها به هفتمین باج میدادند و او را شاه باجگیر میخواندند.
مومن وقتی به شهر شاه باجگیر رسید، نزد زرگر رفت و خواست تا نعل اسپ او را از طلای سرخ کند. زرگر متحیر بماند. دست به کار زد. مومن تماشای مردمان و بازار آن سامان را میکرد. چشم او بازاری بدان آراستگی و مردمی به آن انبوهی ندیده بود. ناگهان دید هیاهوی مردم خاموش شد. همهکس در جای خود ایستاده ماند. از انتهای بازار شتری پدید گشت که هودجی بر آن بسته بودند و نالهای زار از آن به گوش میرسید. پرسید: این شتر مال کیست؟ این ناله برای چیست؟ این محمل به کجا میرود؟
زرگر گفت: اینجا اژدهایی است که هر روز دوشیزهای از برای او قربان میشود. اگر چنین نکنیم، شهر را فرو میبرد. امروز نوبت شاهدخت است، زیرا او آخرین دوشیزهی این شهر است. دیگران همه قربان شدهاند.
در این وقت شتر در جلو دکان زرگر رسید. فریاد شاهدخت بلند بود. مومن شنید که میگوید: ای جوانان غیرت کنید. پدرم مغل است. مرا به دهن اژدها میفرستد.
پیش از آنکه مومن چیزی بگوید، ظریفی نعره زد: ما حاضریم، ولی نامزدت در مجلس به بروتهای خود مشغول است!
میگویند این صدا طوری در شاهدخت مظلوم اثر کرد که دیگر کسی نالهی او را نشنید. مومن از شنیدن کلمهی نامزد چون اژدها بر خود پیچید و بیاختیار از جای برخاست، در عقب شتر مخفیانه به راه افتاد. چون شتر به قربانگاه رسید، مهاردار مهار را رها کرد، هراسید و بازگشت. شاهدخت فریاد کرد، ولی دیگر صدای او به جایی نمیرسید.
مومن که در نظر داشت مخفی باشد، چون دید مهاردار به عقب نمینگرد، به سوی شتر رفت. شاهدخت را بر او نظر افتاد. به یک نگاه شیفتهی او شد. عشقی که با مرگ یکجا حمله میکند، برای دل صاعقهای عظیم است. گفت: ای جوان، چه میخواهی؟ تو کی هستی؟ اگر در جستجوی مرگ برون آمدهای، آن را در جایی جستجو کن که از نظر من دور باشد. من نمیتوانم تو را در کام اژدها ببینم!
مومن گفت: من مسافری هستم که برای دفاع از دوشیزهای مظلوم میخواهم در وطن بیگانگان بمیرم. اژدها چه وقت میآید؟
دوشیزه گفت: وقتی که آفتاب یک نیزه بیشتر بلند شود.
مومن گفت: پس من باید بخوابم، زیرا راهی دراز را در مدتی کوتاه پیموده و سخت خسته شدهام.
شاهدخت گفت: برو، خود را قربان مکن.
مومن گفت: این تکلیف را نمیتوانم بشنوم.
شاهدخت گفت: پس بیا سرت را بر زانوی من بگذار.
مومن گفت: این کار را برای آن میپذیرم که به تو نزدیک باشم تا از تنهایی نهراسی، و دیگر آنکه زودتر بتوانی مرا بیدار سازی و اگر به دیدن اژدها توان بیدار کردن از تو سلب شده باشد، اضطراب تو مرا بیدار سازد.
مومن به خواب رفت. در خواب دید شیرینو به او میگوید: دختران هند تو را اسیر خواهند کرد، و او میگوید: دوشیزگان هند خواهران مناند.
اژدها پدیدار شد. هنوز مومن در خواب بود. توان شاهدخت سلب گردید. اشکهای او بر رخسار مومن ریخت. مومن از خواب جست. مومن به سوی اژدها روان شد. شاهدخت به نیروی عشق از مرگ نمیترسید و در عقب او میدوید. مومن و اژدها با هم مقابل شدند. اژدها مومن را بلعید. دهن حریص دندان ندارد. مومن این را میدانست. با خنجر برهنه خود را به دهان اژدها داد. اژدها هر قدر او را فرو میبرد، خنجری که مومن آن را در کام او فرو برده بود، اژدها را شق میکرد. تا آنکه مومن از آن طرف اژدها بیرون شد. اژدها و مومن هر دو بیحرکت افتادند.
دختر دانست که مومن کار اژدها را ساخته است. تا انجام کار خودش چه باشد، رفت و او را در آغوش کشید. دیری نگذشته بود که چشم مومن باز شد. دید اژدها چون کوهی بیحرکت افتاده و شاهدخت نزدیک او نشسته است. خدا را شکر کرد و با شاهدخت وداع نمود. شاهدخت زار نالید و گفت: چه خوب بود طعمهی اژدها میشدم تا آنکه به دوری تو گرفتار آیم.
مومن گفت: اگر به مقصد خود کامیاب شدم، شاید تو را ببینم. برو به قصر پدرت بازگرد و آن ماتمکده را شادی ببخش. من باید بروم اسپم را بگیرم و در پی غم و سرور خود شوم.
شاهدخت بازگشت. در سر راه مردی را دید که فرستادهی مادرش بود. آن مرد از پهلوانان شاه بود. او را فرستاده بودند تا ببیند اگر نشانی از لباس شاهدخت از دهن اژدها نجات یافته باشد، آن را برای یادگار بیاورد. مرد پیکر اژدها را دید، خیال کرد زنده است، رو به فرار نهاد. شاهدخت فریاد زد: ای پهلوان، از اژدهای مرده مترس.
مومن که نشانی از پوست اژدها بریده و با خود گرفته بود، برای آنکه او را نبینند از راه دیگر رو به شهر نهاد. پهلوان به صدای شاهدخت برگشت و چون دید اژدها به راستی مرده است، جان گرفت و با شاهدخت روان شد. شاهدخت به قصر پدر رسید. پدر و مادرش به دیدن او حیران شدند، خیال کردند که چشمشان درست نمیبیند. تا آنکه شاهدخت افسانهی خود را نقل کرد. شاه فرمان داد تا در سرتاسر قلمرو پادشاه باجگیر به جستجوی مومن بپردازند.
مومن وقتی به شهر رسید، اسپش را گرفت و با رنگ قیافهی خویش را تغییر داد تا او را نشناسند. پادشاه وعده داده بود که اگر مومن را بیابند، میخواهد او را ولیعهد خویش بسازد، زیرا شاه فرزند نرینه نداشت و به یابنده نیز انعامی بزرگ خواهد داد.
پهلوانانی زیاد خود را کشندهی اژدها خواندند، ولی چون شاه ایشان را نزد شاهدخت میفرستاد، به جای انعام ولایتعهد، به سزای دروغ محکوم میشدند.
صبح یکی از روزها مردی به درب قصر شاهی آمد و استدعا میکرد که میخواهد شاهدخت را ببیند. این مرد را هیچکس نمیشناخت. به شاهدخت خبر دادند. او را بار داد. شاهدخت وقتی او را دید حیران شد و پرسید: چه میخواهی؟
مرد ناشناس جواب داد: آرزو داری نجاتدهندههی خود را بیابی؟
شاهدخت گفت: از آرزوهای شیرین من است.
مرد ناشناس گفت: او قیافهی خود را تغییر داده است، اما من او را به هر رنگی میشناسم. چند تن با من بفرست که او را به ایشان نشان بدهم.
شاهدخت نهایت مسرور شد. به شاه خبر داد. شاه بیشتر از او شاد گردید. مرد ناشناس با گماشتگان شاه روان شد و به جایی که مومن در آن منزل گرفته بود رسید. مومن را معرفی کرد و خود در گوشهای مخفی شد. مومن هر قدر گفت من شاهدخت را نجات ندادهام، او را به نزد شاه بردند. شاهدخت رنگ را از روی او شست و شناخت که پهلوان حقیقی و کشندهی اژدها اوست. فرستادند تا آن مرد ناشناس را بیاورند تا انعام خود را بگیرد.
وقتی مرد ناشناس حاضر شد، مومن دید که ملازم شخصی او ریدی گل است. به حیرت پرسید: تو اینجا چه میکنی؟
ریدی جواب داد: من در همهجا با تو بودهام، زیرا فرقت تو بر من دشوار بود، اما چون میدانستم میخواهی تنها سفر کنی، خود را نهان میداشتم.
مومن وفای او را تحسین کرد و شاه و شاهدخت بر او آفرین خواندند. مومن گفت: ای شاه، من نمیتوانم ولایتعهد را قبول کنم، زیرا اندیشههای من افزون است. اجازه بده سؤالی بکنم و جواب این سؤال انعام من خواهد بود.
شاه گفت: به همهچیز حاضرم.
مومن گفت: از پادشاه پنجاب چرا باج میستانی؟
شاه گفت: زیرا پهلوانان من او را مغلوب کردهاند.
مومن گفت: اگر من پهلوانان تو را مغلوب کردم، این باج را به آن پادشاه خواهی بخشید؟
شاه گفت: بدون آزمون این کار را میکنم، زیرا کسی که بر اژدها غالب شده است، به همهکس غالب است.
شاه باجگیر شاه پنجاب را بخشود و به مومن فرمان داد. هرچه اصرار کرد مومن بماند، به جایی نرسید. سوار شد و رو به راه نهاد. پادشاه جدایی او را با پاس تحمل کرد. شاهدخت در عقب او زار میگریست و میدید جانش میرود.
مومن و ریدی به شهر پادشاه پنجاب رسیدند. پیش از آنکه مومن فرمان بخشش باج را به شاه برساند، در سر راه مردی را دید که از دیار خودش آمده بود. از شیرینو و برادرانش پرسید. آن مرد گفت: تا تو رو به سفر نهادی، زبردستخان به زیردستی آغاز کرد. مادرت را از خانه بیرون کشید. گاوهای نر تو را در کشتزار نگذاشت. گوسفندهای تو را از گرسنگی کشت. قبیله به شور آمد و مردم را بر زبردستخان برانگیخت. برادران شیرینو همگان به زحمت دچار شدند. کشتهایشان خسارهمند شد. مادرت هر قدر خواست آنها را نجات دهد، قهر قبیله خاموش نشد. مرا فرستاد تا تو را جستجو کنم.
مومن گفت: من نخست از شیرینو پرسیدم!
جواب داد: حال او نیک نبود. دوری تو و خواری برادران او را سخت به زحمت میداشت. جوانان قبیله گفته بودند که او را خواهند ربود و به مسکن مادرت خواهند آورد و تا تو بیایی او را در آنجا خواهند نگهداشت. از اینرو برادرانش یک لحظه از او دور نمیشوند. شبانه بستر او در بین هفت برادر گسترده میشود تا از او پاسبانی صورت گیرد.
مومن چون این را شنید، فرمان شاه باجگیر را به ریدی داد تا به شاه برساند و خود به سوی دیار خویش رهسپار گردید.
شاه پنجاب چون فرمان را دید، شاد شد و چون سرگذشت مومن را از ریدی شنید، زار گریست. آنگاه امر داد تا چهل قاطر طلای سرخ را بار کنند. ریدی با بارهای طلا به سوی خانه بازگشت، ولی مومن را نتوانست در راه ببیند، زیرا او تند میراند تا اضطراب شیرینو را خاموش کند و قهر قبیله را فرو نشاند. مومن و ریدی و طلاهایی که زبردستخان مومن را در پی آن سرگردان ساخته بود، همه به سوی تیزین راه میپیمودند.
شاهدخت، دختر پادشاه باجگیر، بعد از دو روز توان فراق مومن را نداشت. از پدر اجازه گرفت و با چهل نفر از عقب مومن برآمد. چون به دربار پادشاه پنجاب رسید و دریافت که مومن نیست، او نیز راه تیزین را گرفت.
مومن پس از چندین روز و شب، در دل یکی از شبها به وادی تیزین رسید. مومن به سوی قلعهی شیرینو رفت. موسم تموز بود. مردم در هوای آزاد بر بامهای خود آرامیده بودند. ماه به آخر رسیده و اشعهی آن خفیف بود. راه را نشان میداد، ولی چهرهها شناخته نمیشد. بر دیوار قلعه برآمد. هشت بستر دید که یکی در وسط آن بود. خود را به آن رسانید تا در گوش شیرینو بگوید آمده است. شیرینو از خواب جست. چون او را نشناخته بود، فریاد زد: ای برادران، مرد بیگانه!
مومن نتوانست خود را بشناساند، زیرا دید هفت شمشیر برهنه آخته شده است. مبادا بگویند هراسیده است. پیکر جوانی بر خاک افتاد که هرگز به فکر دفاع نبود. هفت شمشیر در آن فرو رفته بود.
وقتی سپیده دمید، شیرینو دید مومن از سفر دراز بازگشته و راه سفر مرگ را در پیش گرفته است. برادران شیرینو دو روز واقعه را پنهان کردند، تا آنکه شیرینو افسانهی مرگ او را به گریه گفت. چون همه به او اعتماد داشتند، دانستند که مومن کشتهی جوانی و محبت است.
جنازهی او را برداشتند. در راه گورستان، ریدی و قافلهی طلا در مقدم آن متوقف گردید. وقتی او را به گور رسانیدند، شاهدخت با چهل نفر به آنجا رسید. شیرینو خم شد تا مومن را ببوسد و آنگاه در گورش کنند، دیر شد؛ چون او را برداشتند، دیدند جان خود را به او هدیه کرده است.
شاهدخت نیز خم شد تا او را ببوسد، او نیز جان داد. همراهان او رفتند تا خاتمهی داستان را به شاهان هند برسانند. میگویند چهل روز در دیار هند ماتم بود.
قبر آن سه در تیزین است. مجنونبیدی بر آن سبز شده است که سه شاخ دارد و یکی دیگر را در آغوش گرفته، به روی مزار سه عاشق خم شدهاند.
حجره: اتاقی مشترک که همهی اعضای قبیله یا دهکده مساویانه در آن حق شمول داشته، مهمانخانه و محل صحبت دهاتیان یا اهل قبیله میباشد.
مرکه: هیئت مذاکرات و مذاکرات را گویند.
ولور: این لغت در پشتو به معنی مهر و کابین است.
خلص داستان
به کوشش فهیم هنرور
این داستان روایت یک عشق تراژیک در بستر جامعهای قبیلهای است. مومن و شیرینو از کودکی دلباختهی هماند، اما پس از مرگ پدرانشان، اختلاف بر سر قدرت میان مومن و زبردست (برادر بزرگتر شیرینو) بالا میگیرد. هرچند صلحی ظاهری برقرار میشود، اما کینه باقی میماند. وقتی مومن برای خواستگاری شیرینو پیشقدم میشود، زبردست شرط های سنگینی میگذارد که مهمترین شان به دست آوردن مقدار زیادی طلای سرخ است. مومن ناچار به سفر میرود و با دل کندن از شیرینو، راهی هندوستان میشود تا با رنج و همت، شایستگی خود را ثابت کند.
در هندوستان، مومن با دلاوری هایش به پهلوانی بزرگ بدل میشود، اژدهایی را میکشد و جان شاهدختی را نجات میدهد، اما دلش همچنان پیش شیرینو است و همهی قدرت و پاداشها را رها میکند تا به وطن بازگردد. در غیاب او، ستم زبردست خانوادهی مومن و شیرینو را به تنگنا میکشاند. مومن شبانه به دیدار شیرینو میرود، اما در تاریکی به دست هفت برادر او، بیآنکه شناخته شود، کشته میشود. با آشکار شدن حقیقت، شیرینو از اندوه جان میدهد و شاهدخت هندی نیز بر مزار مومن میمیرد. داستان با تصویری نمادین پایان مییابد: سه عاشق که قربانی عشق، غیرت، تعصب و ناآگاهی میشوند و در یک خاک آرام میگیرند.
نشر سخنور | Sokhanwar.Com





