بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد

بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد
و باز بار غمی تازه روی شانه اش افتاد

شکست در گذر سنگ های کینه، چراغش
دوباره قرعه به تاریکی زمانه اش افتاد

سپید های پیاده… سیاه های سواره…
و شطّ رنج، خروشان، به رودخانه اش افتاد

بهار بود و خزان سر رسید با تبر و داس
غم زمانه به جانِ دلِ جوانه اش افتاد

چقدر یک شبه غم دید، مثل فاخته ای که
گذار وحشی بازی به آشیانه اش افتاد

غیور و سخت چنان ایستاد سرو تناور
که دست باد کم آورد و تازیانه اش افتاد

به عزم و صبر مَثَل شد، شبیه قصه ی موری
که در مسیر، به تکرار، بار دانه اش افتاد

نشست شعر بخواند کسی… که موشکی آمد…
و از دهن غزل گرم عاشقانه اش افتاد…

سیده تکتم حسینی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *