زین‌پیش دلم کشتهٔ دیدارِ تو بود

زین‌پیش دلم کشتهٔ دیدارِ تو بود جانم به هزار سر هوادارِ تو بود زآن‌پیش که زخمِ بی‌وفایی بزنی سر کوفتنم به پایِ‌دیوارِ‌تو بود

رفتیّ و کسی نکرد غمخورگی‌ات

رفتیّ و کسی نکرد غمخورگی‌ات رفتیّ و کسی ندید بیچارگی‌ات ای یار! پس از تو دیگران هم رفتند من ماندم و دردِ تلخِ آوارگی‌ات

دل عشق گزید،‌نقشِ عصیان زدمش

دل عشق گزید،‌نقشِ عصیان زدمش دریا طلبید سر به طوفان زدمش هر شاخه‌گلی که در نگاهم بشکفت بویی ز تو داشت در گریبان زدمش

دل چیست گداز گوشهٔ دردآباد

دل چیست گداز گوشهٔ دردآباد جان مویه‌کشی‌هایِ غمی بی‌بنیاد من کیستم از دهکدهٔ خود تا شهر یک‌درّه سکوت و یک‌بیابان فریاد

دل تنگ شود، به ناله‌اش درشکنم

دل تنگ شود، به ناله‌اش درشکنم خاموشیِ لب به دیدهٔ تر شکنم دستم نرسد به دامنِ هیچ‌کسی بنشینم و در سکوتِ خود وَرشکنم

چندی چو گذشت از سرِ‌مردنِ من

چندی چو گذشت از سرِ‌مردنِ من چون خاک تکاند تار و پودِ تنِ من ای دوست! بیا و گوش کن زمزمه‌ای از سینهٔ گور، میهن…

حق پشتی و مرتضا علی مولایت

حق پشتی و مرتضا علی مولایت طغرایِ‌محمّدی لواآرایت روحِ همه اولیات خشنود ای بلخ! من صدقه شوم ادهم و مولانایت

خون از بر و دوشِ آسمان گل بدهد

خون از بر و دوشِ آسمان گل بدهد آتش ز زمین قیامتِ کل بدهد دوزخ چه قَدَر بلند باید سوزد تا تشبِهِ کوچکی ز کابل…

تا ژندهٔ عشق حق بر افراخته‌ایم

تا ژندهٔ عشق حق بر افراخته‌ایم از مخمل خون به تن کفن ساخته‌ایم ما مفت نه سهم می‌بریم از خورشید دامن‌دامن ستاره پرداخته‌ایم

تنگ است دلم، مسیچه پروازی کن!

تنگ است دلم، مسیچه پروازی کن! بی‌همنفسم، نسیم آغازی کن! بی‌طاقتم، ای درخت تسکینم ده! بی‌حوصله‌ام، بهار آوازی کن!

تا درّه تهی شد از صدایِ دلِ دوست

تا درّه تهی شد از صدایِ دلِ دوست من ماندم و دردِ بی‌دوایِ دلِ دوست زنهار اگر دمی به سر خواهم برد، جز با غمِ…

بی آن‌که به انتظار،‌خون گریه کنند

بی آن‌که به انتظار،‌خون گریه کنند بی آن‌که ز زندگی برون گریه کنند یک‌تن به مقامِ عشق لبخند شدند بی آن‌که برایِ‌چند و چون گریه…

تا دامنِ آفتاب در چنگِ من است

تا دامنِ آفتاب در چنگِ من است با هرچه شب است و تیرگی،‌جنگِ من است نی گفتن و خودسری که عیبش دانی اوجِ هنر و…

بی‌گریه و سوز و ساز محزون خفته

بی‌گریه و سوز و ساز محزون خفته چون عاشقِ یار‌مرده در خون خفته آهسته قدم گذار از پهلویش کابل به هزار زخم در خون خفته

با قامتی از چراغ و ایمان و تفنگ

با قامتی از چراغ و ایمان و تفنگ گاهی همه آب و گاهِ دیگر همه سنگ در معرکه‌گاهِ عشق با نامِ شهید «نه» گفت و…

باید علم بهار و باران افراشت

باید علم بهار و باران افراشت تا حوصله هست شخم باید زد و کاشت ما سبز شویم یا نه، غم نیست مگر این مزرعه را…

ای درّهٔ تنگ، روزگارت چون است؟

ای درّهٔ تنگ، روزگارت چون است؟ دریاچهٔ مست و آبشارت چون است؟ دور از تو، در این‌دیار پوسیدم من بی من تو بگو کنج و…

ای دشتِ تهی! بتّه‌کنانت چه شدند؟

ای دشتِ تهی! بتّه‌کنانت چه شدند؟ چوپان‌بچه‌هایِ نوجوانت چه شدند؟ ای بسترِ خاک‌تودهٔ خاطره‌ها یارانِ قدیمِ همزبانت چه شدند؟

آنان که به لب سکوت می‌گردانند

آنان که به لب سکوت می‌گردانند آتش‌نفسانِ حرفِ بی‌پایانند شب‌هایِ دراز را به همجامیِ عشق می می‌نوشند و ماه می‌رقصانند

ای پیکِ‌بهار! خون جگر می‌آیی

ای پیکِ‌بهار! خون جگر می‌آیی خاموش‌لب و شکسته‌پر می‌آیی ای دوست! چه اتّفاق افتاد تو را بی هیچ ترانه از سفر می‌آیی

این‌جا رخِ تازه خاطرِ شادی نیست

این‌جا رخِ تازه خاطرِ شادی نیست سوگ است و سیاهی است و آزادی نیست من دل به چه اعتبار پابند کنم آن‌جا که درخت نیست،‌آبادی…

ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من

ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من ای زمزمه‌سازِ شور و شیداییِ من از خانهٔ چشم‌هایِ‌من دور مشو ای دخترِ‌عشق‌هایِ رویاییِ‌من

اي از چمن صنع تو يك غنچه دهانها

اي از چمن صنع تو يك غنچه دهانها چون سبزه به گلزار ثناي تو زبانها از چشمه الطاف تو جاريست هميشه در جوي شراين بدن…

ای پر از گل ز رخت دامن مهتاب بهار

ای پر از گل ز رخت دامن مهتاب بهار صرف زيبائی تو رنگ گل و آب بهار اينكه بر سبزه و گل می‌نگری شبنم نيست…

ای از چمـــن حــس تــو يـك غنــچه دهـانهـــا

ای از چمـــن حــس تــو يـك غنــچه دهـانهـــا چـــون ســــبزه به گلــــزار ثنــــای تـو زبانهــــا از چشـمه الطـاف تـو جــاری اســت هميشــه در جـــــوی شــــرايـــــين…

اگر گاهی نديدی افسر كوه

اگر گاهی نديدی افسر كوه ببين آن لكه ابر اندر سر كوه گهی پوشد ز ما روی افق را گهی آيد فراهم در بر كوه…

از رخـــــت ديـــــده روشــــــن اســــــت مـــرا

از رخـــــت ديـــــده روشــــــن اســــــت مـــرا آفـــتــــــابــــی بـــــه روزن اســــــــــت مـــــرا شــــــــب خـــيــــال تــــو در دل خــــونـــــيــن ســــــير مهـــتاب و گلـشــــــن اســــت مـــرا مـــی‌كـــند دوســــــتی…

ويران دل خراب خويشم

ويران دل خراب خويشم در آتش از اضطراب خويشم با چشم تو ذوق باده‌ام نيست سرمست من از شراب خويشم پروای سياه روزيم نيست درسايهٔ…

يك برگ گل نمانده به گلشن بهار كو

يك برگ گل نمانده به گلشن بهار كو رفته‌ست آبروی چمن، آبشاركو؟ امروز مردمان همه در خواب غفلت‌اند غير از ستاره ديدهٔ شب زنده‌دار كو…

ياد روزی كه دلش مايل آزار نبود

ياد روزی كه دلش مايل آزار نبود غمزهٔ فتنه گرش بر سر پيكار نبود شب كه دور نگهش داشت به كف ساغر ناز كس درآن…

نخل آهی زدلش قد نكشيده ست هنوز

نخل آهی زدلش قد نكشيده ست هنوز سايه‌شان از پی سروی ندويدست هنوز طاير نامه‌بری را نفرستاده بكس رنگ رخسارهٔ خوبش نپريده‌ست هنوز گر كند…

ســـرخـــوش نظــاره از قــدح نــاز شـــد مــرا

ســـرخـــوش نظــاره از قــدح نــاز شـــد مــرا چشــمی بـــروی نـرگـــس او بــاز شـــد مــرا از ضــعف مشــت خـاك مـن آخـر بـه باد رفـت رنـــگ پـــريـــده‌ای،…

زلف يار مرا تماشا كن

زلف يار مرا تماشا كن روزگار مرا تماشا كن بی‌رخش تيره روزگار شدم شام تار مرا تماشا كن داغ‌ها از تو در جگر دارم لاله‌زار…

قاصد رسيد و گفت به رنگی پيام او

قاصد رسيد و گفت به رنگی پيام او كز خود شدم ز نشئه‌ی ذوق پيام او حرفم هنوز بوسه به پيغام مانده است با لعل…

شـد مدتی كه خاطـرش از ما گرفتـه اســت

شـد مدتی كه خاطـرش از ما گرفتـه اســت يا رب چـه حــرف در دل او جـا گرفتـه اســت امــروز، در ديـار جنـون، طفـل اشــك ماســت…

دو اسپه محمل ليل و نهارمى گذرد

دو اسپه محمل ليل و نهارمى گذرد به هوش باش كه ايام كار مى گذرد غنيمت است جوانى به فكرخود پرداز وگرنه خرمى اين بهار…

تا روی عرق‌ريز ترا ديد نگاهم

تا روی عرق‌ريز ترا ديد نگاهم زد غوطه به سرچشمهٔ خورشيد نگاهم امشب كه رخت پيش نظر جلوه‌گری داشت تا صبحدم از روی تو گل…

بهار آمد كه برف از كه پريده ست

بهار آمد كه برف از كه پريده ست فراوان سبزه در صحرا دميدست بروی سبزه‌ها الماس چيده ست بهار آمد كه شبنم كاری صبح ملک‌…

پيش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح

پيش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح ای چهرهٔ تو شسته‌تر از آفتاب صبح خونم زديده ريخت شب غم، شفق دميد رويت به يادم…

با نقد داغ برسر بازارت آمدم

با نقد داغ برسر بازارت آمدم اي شوخ خودفروش خريدارت آمدم سرخوش نبود بلبل شيدا ز بوی گل روزی كه من بجانب گلزارت آمدم يكره…

بهار آمد كه گل از گل برآيد

بهار آمد كه گل از گل برآيد كدورتهای دل، از دل برآيد بهار آمد كه باز از بهر گلگشت خرامان ماهم از منزل برآيد ملک‌…

بهار آمد كه آرايد چمن را

بهار آمد كه آرايد چمن را نسيم ارزان كند مشك ختن را بهار آمد كه بيند چشم بيدار شب مهتاب، جوش ياسمن را ملک‌ الشعراء…

بهار آمد كه عالم زنده گردد

بهار آمد كه عالم زنده گردد گل زرد، اختر تابنده گردد به تشريف قدوم فروردين گل ز شادی يك دهان خنده گردد ملک‌ الشعراء قاری…

فصل خط رخسارهء یاراست ببینید

فصل خط رخسارهء یاراست ببینید ای اهل نظر جوش بهار است به بینید در کار من افتاده اگر پیچ مپرسید زلف کج او بر سر…

عذار سادهء جانان گل بیخار را ماند

عذار سادهء جانان گل بیخار را ماند نهال فتنه خیزش سرو خوش رفتار را ماند رخ عالم فریبش چون عرق ریز از حیا گردد بچشم…

عروج رتبه شد ادبار پستی بخت واژون را

عروج رتبه شد ادبار پستی بخت واژون را که باشد سر نگونی سر بلندی بید مجنون را قیامت ميکند شور تمنای توام در دل دو…

طرهء مشکین از رخساره دلگیر است و من

طرهء مشکین از رخساره دلگیر است و من حسن عالمگیر از آن خط پا بزنجیر است و من گردن آواره گردان در خور بند تو…

صفا از چهره ات چون نور در اختر کند بازی

مخمس از ملک الشعرا قاری عبدالله بر غزل حضرت میرزا عبدالقادر بیدل در سنه ۱۳۳۰ قمری سروده شده است تقدیم به شما دوستان! صفا از…

سر آمد شعرای زمان خود بکمال

دوستان عزیز تقریظ از جناب ملک الشعراء صوفی صاحب عبدالحق بیتاب راجع بآثار گهر بار فقید جناب مستطاب ملک الشعراء افغانستان قاری عبدالله غفرالله سروده…

سخنی با شکر از لعل مذابش کردم

سخنی با شکر از لعل مذابش کردم منفعل کردمش آنگونه که آبش کردم جا که نا خواسته در بزم شرابش کردم زهر در کام هوس…

زلف تو سر پرستی خورشید ميکند

زلف تو سر پرستی خورشید ميکند لعلت حدیث جام ز جمشید ميکند چشمت مرا بغمزهء خونخواره می‌کشد لعلت بخنده زندهء جاوید ميکند بگذار این‌قدر طپش…

دنبال یارست وفا میفرستمت

دنبال یارست وفا میفرستمت بیخود روای سرشک بجا میفرستمت دور است کوی دوست کس ای دل نمیرود این کار کار تست بیا میفرستمت چون یار…

دلم بذوق هوای بهار میبالد

دلم بذوق هوای بهار میبالد چو بیدلی که بدیدار یار میبالد از اینکه رفت زمستان بهار میبالد بروز خرم خود روزگار میبالد گهی بسبزه گهی…

دلا شکایت بیجا ز چرخ در خورنیست

دلا شکایت بیجا ز چرخ در خورنیست که چرخ قدر شناس است سفله پرور نیست مگر بیاری توفیق وارهی ورنه کدام مهره که در این…

دل گرفتار بلائی است که من می‌دانم

دل گرفتار بلائی است که من می‌دانم بستهء زلف دوتائی است که من می‌دانم جای در چشم بتان کرده بشوخی خودرا سرمه آن دیده درآیی…

دل سختش ندانم مائل کیست

دل سختش ندانم مائل کیست نگاه فتنه خیزش قاتل کیست سویدای دل امشب منزل کیست چراغ داغ شمع محفل کیست دل بیتاب الفت بسمل کیست…

در کوی یار بسکه بآه و فغان شدم

در کوی یار بسکه بآه و فغان شدم بسیار خوار در نظر پاسبان شدم گاهی بناله گه به فغان همزمان شدم یعنی زبان درد ترا…

داری بمن چو بی سبب ای روزگار پیچ

داری بمن چو بی سبب ای روزگار پیچ باری مرا بکاکل پر پیچ یار پیچ دل از کدام حلقهء مویش شود خلاص دارد شکنج گیسوی…

خورشید سر برهنه ز طرف کلاه کیست

خورشید سر برهنه ز طرف کلاه کیست مه داغ بر دل از غم روی چو ماه کیست بر چهرهء تو خط از دود آه کیست…

خنده بر لب می بساغر گل بسر دارد بهار

خنده بر لب می بساغر گل بسر دارد بهار در چمن سامان عشرت اینقدر دارد بهار نه همین از سبزه خرم دشت ودر دارد بهار…

خدا را کیست تا گوید ز من آنشوخ خود بین را

خدا را کیست تا گوید ز من آنشوخ خود بین را بما هم گوشه چشمی که بردی دانش و دین را شب هجران نمی آید…

حکیم ز بردست دانای طوس

حکیم ز بردست دانای طوس بنامش سخن میزند طبل وکوس ادیب سخن پرور فارسی که بکشود برما در فارسی ز طبعش سخن رونق تازه یافت…

جز ناله ازین غمکده آواز نیاید

جز ناله ازین غمکده آواز نیاید زین پرده یکی نغمهء دمساز نیاید رازیست درین پرده بسی مبهم و تاریک یک گوش چرا محرم این راز…

ترسم که سر گذشت غم یار سر کنم

ترسم که سر گذشت غم یار سر کنم شور سرشک حسرت خود بیشتر کنم ترسم که سیل غم گذرد از سر جهان گر شرح اشکریزی…

تا قامتش بفتنه گریها لوا کشید

تا قامتش بفتنه گریها لوا کشید یکدسته فوج کاکل او از قفا کشید از بیم جان بلرزه در افتاد آفتاب تا رهروان تند تو تیغ…

تا روی عرق ریز ترا دید نگاهم

تا روی عرق ریز ترا دید نگاهم زد غوطه به سر چشمه خورشید نگاهم از سهو اگر جانب گل دید نگاهم روی تو بیاد آمد…

پیش رخت نمانده دگر آب وتاب صبح

پیش رخت نمانده دگر آب وتاب صبح ای چهرهء تو شسته تر از آفتاب صبح باز آو تیره روزی شام غمم ببین ای مطلع جبین…

پیش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح

پیش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح ای چهرهء تو شسته تر از آفتاب صبح باز آو تیره روزی شام غمم ببین ای مطلع…

پنجه شور جنون پاره گریبانم کرد

پنجه شور جنون پاره گریبانم کرد باز سودای کسی بیسرو سامانم کرد دیده را شام غمت رخصت اشکی دادم آنقدر ریخت که تن غرقهء طوفانم…

بیهوده انفعال چرا زاندهان برم

بیهوده انفعال چرا زاندهان برم حاشا که نام غنچه دگر بر زبان برم سر میکشد زبانهء آتش ز سینه ام چون حرف شعله خوئی او…

بهار آمد که داغ لاله گيرد گلفشانی را

دوستان عزیز گرامی غزل بهاریه ملک الشعرای قاری عبدالله خدمت شما تقدیم است! بهار آمد که داغ لاله گيرد گلفشانی را گل ابر طراوت خیز…

بهار آمد بگلشن باز از کاشانه خواهم شد

بهار آمد بگلشن باز از کاشانه خواهم شد بپای گل ندیم شیشه و پیمانه خواهم شد بهار خط او سر میزند دیوانه خواهم شد دگر…

به سنبل در سر زلف دلآویز تو پیچیدم

دوستان عزیز و گرامی غزلیست از ملک الشعرای قاری عبدالله خدمت شما عزیزان تقدیم است! به سنبل در سر زلف دلآویز تو پیچیدم درین دعوی…

بعاشقان رسد از چاک آن گریبان فیض

بعاشقان رسد از چاک آن گریبان فیض که میکند نفس صبحدم نمایان فیض دلم به بتکده گرفت صورتی دارد ز خانقاه تو زاهد ندیده چندان…

بسکه افتاده است دل بالای دل

بسکه افتاده است دل بالای دل نیست در کوی تو دیگر جای دل این شبم را روز اگر سازد خدا با تو گویم یک شبی…

برآن سرم که زعیش جهان کناره کنم

برآن سرم که زعیش جهان کناره کنم برون ز سینه هوسهای بی شماره کنم بغیر ازین که کریبان صبر پاره کنم دگر بعشق بلا جوی…

بدل سامان داغی چون هدف از بهر آن دارم

بدل سامان داغی چون هدف از بهر آن دارم که شوق ناوک بیداد آن ابرو کمان دارم کدامین چشم میگون امشب از مستی شرابم داد…

بجان آمد دلم در کنج غم از دست تنهائی

بجان آمد دلم در کنج غم از دست تنهائی چرا ای آرزوی جان مشتاقان نمی آئی بهار آمد ندارم انبساط بی سرو پائی قدم بر…

باز از شرم نگاهی بحجابش کردم

باز از شرم نگاهی بحجابش کردم وه که از تار نظر بند نقابش کردم تا شود گوی و بجو لانگه نازش غلطد سر شوریدهء خود…

باز از آن کاکل پریشان شکوه سر خواهیم کرد

باز از آن کاکل پریشان شکوه سر خواهیم کرد خاطر آشفته را آشفته تر خواهیم کرد گر چنین از خط بریزد خار در راه نگاه…

با لعل تو فارغ ز شرابست دل ما

با لعل تو فارغ ز شرابست دل ما یعنی زلبت مست و خرابست دل ما بسیار شب هجر شمرده است ستاره فارغ زغم روز حسابست…

ای فتنهء بالای تو آشوب جهانرا

ای فتنهء بالای تو آشوب جهانرا ازشرم قدت پای به گل سرو روانرا از دور نگه ساغر چشم تو نموده است بسیار سبک درنظرم رطل…

ای اشک من نگویمت از دیده زار بار

ای اشک من نگویمت از دیده زار بار شبنم صفت بیاد گل روی یار بار ای گریه ملک دل ز تو خواهد عمارتی طوفان حسرتی…

ای از چمن صنع تو یک غنچه دهانها

حمد ای از چمن صنع تو یک غنچه دهانها چون سبزه به گلزار ثنای تو زبانها از چشمهٔ الطاف تو جاریست همیشه درجوی شرائین بدن…

آه از ین چشم فسونساز بلای مکار

آه از ین چشم فسونساز بلای مکار شوخ وحشی رم آهو نکهء شیر شکار ترک صیاد من ورهزن دین مردم فتنه و آفت و آشوب…

آن شوخ که هرگز نکند یاد من این است

آن شوخ که هرگز نکند یاد من این است فکرش نرود از دل ناشاد من این است سر گشتهء طوف حرم کوی بتانم در را…

اگر بیند خرامان در چمن آن دستهء گل را

اگر بیند خرامان در چمن آن دستهء گل را گل از آهنگ بیتابی کند سر شور بلبل را ز عنبر خیزی زلف دلاویز تو دانستم…

امشب بلحن تازه برشنا صدا کشید

امشب بلحن تازه برشنا صدا کشید صوتی عجب ز حنجرهء جانفزا کشید بی پرده باز پردهء عشاق میزند دلکش ترانه پنجه اش از دلربا کشید…

اگر بیند بگلشن جلوهء آن روی گلگون را

اگر بیند بگلشن جلوهء آن روی گلگون را خجالت از رگ گل بر کشد فوارهء خون را نیارد در نظر طبع بلندم سرو موزون را…

از نشهء لعل تو بسر هوش نباشد

از نشهء لعل تو بسر هوش نباشد خود گوی از ین باده که مدهوش نباشد گفتی دگرت هیچ فراموش نسازم یارب سخن گفته فراموش نباشد…

یاد روزیکه دلم مائل دلدار نبود

یاد روزیکه دلم مائل دلدار نبود در کفش گوهرم ار بود چنین خوار نبود پیش از ینم به بتان هیچ سرو کار نبود گوهرم در…

هیچ در گلشن نشانش نیست وای عندلیب

عندلیب هیچ در گلشن نشانش نیست وای عندلیب شد خزان گل رفت وخالی ماند جای عندلیب بسکه ناخن می‌زند در دل صدای عندلیب پاره می‌گردد…

هوای رتبه مرا از غرور در سر نیست

هوای رتبه مرا از غرور در سر نیست که لایق سر ما مغز هست افسر نیست کجا ز راه هوس کس رسد بمنزل دوست که…

هر نفس کز لعل خاموشش دلم یاد آورد

هر نفس کز لعل خاموشش دلم یاد آورد سینه چاکی ها چونی مارا بفریاد آورد گر خیالش را بخاطر کلک بهزاد آورد نقش هر صورت…

نیست در مشرب ما کعبه ز بتخانه جدا

نیست در مشرب ما کعبه ز بتخانه جدا زاهد از بهر خدا چند کنی خانه جدا آخر از عشق تو رسوای جهان گردیدم میزند خویش…

نه سنبل از شکنج خود نه گل از رنگ و بو کرده

نه سنبل از شکنج خود نه گل از رنگ و بو کرده مرا آشفته آن سیمین بدن زان موی رو کرده نه سنبل خاطرم پژمان…

نو بهار خط شوخ فتنه بنیادم رسید

نو بهار خط شوخ فتنه بنیادم رسید ای جنون آخر کجائی وقت ارشادم رسید تیشه سر خم گرچه بود از کار سختم عاقبت فیض سعی…

نقش شیرین تو بر جان کنده ایم

دوستان عزیز بعد تقدیم سلام غزلیست از ملک الشعرای قاری عبدالله خدمت شما تقدیم است! نقش شیرین تو بر جان کنده ایم بیستونی سخت آسان…

ندارد حاصلی کام دلم از لعل خندانت

ندارد حاصلی کام دلم از لعل خندانت مگر از رنگ ما ای بی‌وفا بستند پیمانت بدیوان حساب محشر از شوخی زند پهلو قیامت مصرع بر…

نامه ات آمد و از بند غم آزاد شدم

نامه ات آمد و از بند غم آزاد شدم مرده بودم بخدا زنده شدم شاد شدم گر ز گمنامی خود رفته ام از یاد جهان…