داری بمن چو بی سبب ای روزگار پیچ
باری مرا بکاکل پر پیچ یار پیچ
دل از کدام حلقهء مویش شود خلاص
دارد شکنج گیسوی مشکین هزار پیچ
سخت است پاس خاطر طبع لطیف او
بیوجه کی بخویش خورد زلف یار پیچ
گنجیست حب دوست بویرانهء دلم
سودای زلف خورده به گنجم چو مار پیچ
گنج مراد دهر دو جهان در ضمیر تست
ای بیخبر ز خویش بخود همچو مار پیچ
بکشای چین گیسوی مشکین خدای را
طومار لاف دعوی مشک تتار پیچ
در دل مرا ز آتش شوقش شراره ایست
آهم بآن شراره خورد دود وار پیچ
راهی نیافت در دل سنگت بهیچوجه
هر چند ناله خورد درین کوهسار پیچ
سودای زلف بر سر شوریدگان بست
حرف عمامه را نبود اعتبار هیچ
خواهی بکام خویش کشی تنک دربرش
قاری بسان موی میان دور یار پیچ
باری مرا بکاکل پر پیچ یار پیچ
دل از کدام حلقهء مویش شود خلاص
دارد شکنج گیسوی مشکین هزار پیچ
سخت است پاس خاطر طبع لطیف او
بیوجه کی بخویش خورد زلف یار پیچ
گنجیست حب دوست بویرانهء دلم
سودای زلف خورده به گنجم چو مار پیچ
گنج مراد دهر دو جهان در ضمیر تست
ای بیخبر ز خویش بخود همچو مار پیچ
بکشای چین گیسوی مشکین خدای را
طومار لاف دعوی مشک تتار پیچ
در دل مرا ز آتش شوقش شراره ایست
آهم بآن شراره خورد دود وار پیچ
راهی نیافت در دل سنگت بهیچوجه
هر چند ناله خورد درین کوهسار پیچ
سودای زلف بر سر شوریدگان بست
حرف عمامه را نبود اعتبار هیچ
خواهی بکام خویش کشی تنک دربرش
قاری بسان موی میان دور یار پیچ





