در کوی یار بسکه بآه و فغان شدم
بسیار خوار در نظر پاسبان شدم
گاهی بناله گه به فغان همزمان شدم
یعنی زبان درد ترا ترجمان شدم
دیدم نه غنچه بوی وفا داشت نه گلی
دلسرد همچو آب از این بوستان شدم
بلبل فسرده خاطر وگل برکریز بود
افسوس سوی باغ بفضل خزان شدم
بسیار منفعل ز گرانجانی خودم
از بس بطبع نازک جانان گران شدم
پاس مزاج طبع روان کس نگه نداشت
آلوده ز اختلاط چو آب روان شدم
از بسکه کرده ایم فضولی در ین سماط
مهمان ناگوار بر میزبان شدم
از بسکه دیر خاست درین عرصه گرد من
آخر غبار دامن آخر زمان شدم
گردم اگر بدامن منزل نشسته است
همچون غبار از چه پی کاروان شدم
آخر بباغ سبزهء بیگانه نیستم
بهر چه خار چشم تو ای باغبان شدم
قاری کمال مرتبه در خاکساری است
مشت غبار گشتم وبر آسمان شدم
بسیار خوار در نظر پاسبان شدم
گاهی بناله گه به فغان همزمان شدم
یعنی زبان درد ترا ترجمان شدم
دیدم نه غنچه بوی وفا داشت نه گلی
دلسرد همچو آب از این بوستان شدم
بلبل فسرده خاطر وگل برکریز بود
افسوس سوی باغ بفضل خزان شدم
بسیار منفعل ز گرانجانی خودم
از بس بطبع نازک جانان گران شدم
پاس مزاج طبع روان کس نگه نداشت
آلوده ز اختلاط چو آب روان شدم
از بسکه کرده ایم فضولی در ین سماط
مهمان ناگوار بر میزبان شدم
از بسکه دیر خاست درین عرصه گرد من
آخر غبار دامن آخر زمان شدم
گردم اگر بدامن منزل نشسته است
همچون غبار از چه پی کاروان شدم
آخر بباغ سبزهء بیگانه نیستم
بهر چه خار چشم تو ای باغبان شدم
قاری کمال مرتبه در خاکساری است
مشت غبار گشتم وبر آسمان شدم





