اگر بیند بگلشن جلوهء آن روی گلگون را
خجالت از رگ گل بر کشد فوارهء خون را
نیارد در نظر طبع بلندم سرو موزون را
که دارد زان قد ناز آفرین انداز مضمون را
دل نازک مبادا پایمال گلرخان گردد
چسان آرم بکف این گوهر از دست بیرون را
خمار افزای درد سر نمیشد اینقدر ناصح
اگر میدید زور نشهء آن حسن میگون را
دگر حرف نهالان بر لب جو خشک میگردد
اگر بیند خرامان در چمن آنسرو موزون را
هنوز از سرکشیهای خط آن رخسار کی داند
مگر گوید زبان تيغ با او صاف مضمون را
پریشانی آنزلف معنبر کیست دریابد
که میگوید زبان شانه هم پیچیده مضمون را
بسر وقتش اگر جان کند شیرین نمیآيد
چرا فرهاد ما گیرد عنان اشک گلگون را
نهادم دل به مرگ از تلخ کامیهای هجرانش
بزهر آخر نمودم چاره رنج کیف افیون را
مشو از انقلاب چرخ کجرو هیچگه ایمن
نشان جز پی غلط کردن نباشد لعل واژون را
بخود یک لحظه هم از ریزش دل نیستم ایمن
بگیرید ای عزیزان از برم این طشت پر خون را
سخن مستانه قاری برزبان خامه می آید
مگر دارد دماغت نشهء آن حسن میگون را
خجالت از رگ گل بر کشد فوارهء خون را
نیارد در نظر طبع بلندم سرو موزون را
که دارد زان قد ناز آفرین انداز مضمون را
دل نازک مبادا پایمال گلرخان گردد
چسان آرم بکف این گوهر از دست بیرون را
خمار افزای درد سر نمیشد اینقدر ناصح
اگر میدید زور نشهء آن حسن میگون را
دگر حرف نهالان بر لب جو خشک میگردد
اگر بیند خرامان در چمن آنسرو موزون را
هنوز از سرکشیهای خط آن رخسار کی داند
مگر گوید زبان تيغ با او صاف مضمون را
پریشانی آنزلف معنبر کیست دریابد
که میگوید زبان شانه هم پیچیده مضمون را
بسر وقتش اگر جان کند شیرین نمیآيد
چرا فرهاد ما گیرد عنان اشک گلگون را
نهادم دل به مرگ از تلخ کامیهای هجرانش
بزهر آخر نمودم چاره رنج کیف افیون را
مشو از انقلاب چرخ کجرو هیچگه ایمن
نشان جز پی غلط کردن نباشد لعل واژون را
بخود یک لحظه هم از ریزش دل نیستم ایمن
بگیرید ای عزیزان از برم این طشت پر خون را
سخن مستانه قاری برزبان خامه می آید
مگر دارد دماغت نشهء آن حسن میگون را





