از نشهء لعل تو بسر هوش نباشد
خود گوی از ین باده که مدهوش نباشد
گفتی دگرت هیچ فراموش نسازم
یارب سخن گفته فراموش نباشد
داریم بکاشانهء دل مشعل داغی
گر جلوه صفا خیز برو دوش نباشد
اندیشهء دنیا نزند راه خیالم
این نیست غم او که فراموش نباشد
سر خوش شوم از لطف بقهر تو فزون تر
مستم نکند باده چو سر جوش نباشد
اندیشه مکن میبرم ای عشق بمنزل
بارت بدل ماست اگر دوش نباشد
دور از نظرت قاری غمدیده نکردد
گر غمزهء بیباک تو چاوش نباشد
خود گوی از ین باده که مدهوش نباشد
گفتی دگرت هیچ فراموش نسازم
یارب سخن گفته فراموش نباشد
داریم بکاشانهء دل مشعل داغی
گر جلوه صفا خیز برو دوش نباشد
اندیشهء دنیا نزند راه خیالم
این نیست غم او که فراموش نباشد
سر خوش شوم از لطف بقهر تو فزون تر
مستم نکند باده چو سر جوش نباشد
اندیشه مکن میبرم ای عشق بمنزل
بارت بدل ماست اگر دوش نباشد
دور از نظرت قاری غمدیده نکردد
گر غمزهء بیباک تو چاوش نباشد





