خدا را کیست تا گوید ز من آنشوخ خود بین را

خدا را کیست تا گوید ز من آنشوخ خود بین را
بما هم گوشه چشمی که بردی دانش و دین را
شب هجران نمی آید بهم یک لمحه مژگانم
که شور گریه برد از دیدهء من خواب شیرین را
ز حال زار دل در چنگ مژگانش چه می پرسی
گرفتار است مرغ ناتوان در پنجه شاهین را
سر خورشید عالمتاب در فتراک می‌بندد
بدوش خود چو اندازد کمند زلف پرچین را
خرام ناز رنگین جلوهء کرده است حیرانم
که حسنش می‌کند آينه بندان خانهء زین را
ز سیل بی محابا کوه را پروا نمی باشد
سرشک من کجا بیجا کند آن کوه تمکین را
نهد سر بر سر زانوی او دلبر رود در خواب
عجائب دولت بیدار رو داده است بالین را
ز دست اندازی خود خانهء بلبل کند ویران
اگر افتد بدستم قطع سازم دست گلچین را
قدمن شد کمان از دست بیداد تو می ترسم
که آخر تیر آهم صید سازد مرغ آمین را
مزاج شیشه و خارا بهم قاری نمی‌سازد
چسان سازد بخود مایل دلم آن خوی سنگین را

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *