بنامش سخن میزند طبل وکوس
ادیب سخن پرور فارسی
که بکشود برما در فارسی
ز طبعش سخن رونق تازه یافت
زبان دری قدر و اندازه یافت
چنان آتش فارسی بر فروخت
که تا دامن حشر بایست سوخت
در انشای شهنامه اعجاز کرد
برای سخنکو دری باز کرد
گهر سنج کلکش بسی ساله رنج
فراهم بیاورد درها بکنج
که هر در از آن قیمت کشوریست
چو سرمایه بهر هنر پر وریست
روایت نکردی کراو این اثر
ز تاریخ ایران که می شد خبر
وگر او نگفتی که میبرد پی
که جمشید کی بود و کاوءس کی
از و شهره سام نریمان شده
یل ز اولی مرد میدان شده
بتاریخ از او مانده ز ین سان اساس
که مائیم امروز دارا شناس
چو طبعش حماست سرائی کند
بمیدان رود خود نمائی کند
بدست یلان میدهد گرز را
تکان میدهد کوه البرز را
جز او کیست دارد چنین یال وفش
که گیرد بکف کاوانی درفش
بیانش چو ترتیب لشکر دهد
بجان مخالف بلا سر دهد
شجاعت فزآید چنان مرد را
که داند کم از زن هم آورد را
کند بیدلان را بدان سان دلیر
که روبه زند پنجه بر فرق شیر
وگر در سخن گسترد بزم عیش
ز دلها برد یکسر اندوه طیش
ز ترتیب اسباب بزم نشاط
بخاطر کشاید درانبساط
نه شهنامه گنجیست از علم و فن
که رانده است در وی ز هر درسخن
نه تنها در او حرف شاهان بود
شرفنامهء جمله ایران بود
چه سرمایه بهتر از این دولت است
کزو در تمام جهان شهرتست
زدورش اگر رفته سالی هزار
بود نام او زنده در روز کار
نمیرند مردان روش روان
که مانند آثار خود در جهان
روانش بیا مرزدآمزکار
که ایران از و دارد این افتخار
ملک الشعراء قاری عبدالله
مثنوی ایست از ملک الشعرا قاری عبدالله خدمت شما عزیزان تقدیم است!
این مثنوی دربزم هزارمین سال فردوسی سروده شده است که توسط آقای سرور خان گویا اعتمادی که از طرف دولت شاهی ایران دعوت شده بودن وآنرا خواند.





