خنده بر لب می بساغر گل بسر دارد بهار

خنده بر لب می بساغر گل بسر دارد بهار
در چمن سامان عشرت اینقدر دارد بهار
نه همین از سبزه خرم دشت ودر دارد بهار
هر طرف بینی ز گل زیب دگر دارد بهار
مزرع اعمال خود گر تازه خواهی گریه ای
دامن پر گل ز فیض چشم تر دارد بهار
دور نبود گر توانگر میکند آفاق را
دامن از باران نیسان پر گهر دارد بهار
خرمی های چمن کو جوش رنگ گل کجاست
طشت پر خونی ز گلشن در نظر دارد بهار
کی بزلف تار تار یار سازد نسبتش
از رک واز ریشهء سنبل خبر دارد بهار
کرده سنبل مو پریشان گل کریبان چاک زد
شاید از دست خزان این شکوه سر دارد بهار
اینقدر ها کز شگوفه چشم حیران کرده باز
زین گلستان حسن دیگر در نظر دارد بهار
دیده واکن این سیه خیمه است داغ لاله نیست
هر طرف لیلای دیگر جلوه گر دارد بهار
رفتم از خود تاکنم قاری تماشای چمن
عالم دیگر بچشمم جلوه گر دارد بهار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *