عروج رتبه شد ادبار پستی بخت واژون را

عروج رتبه شد ادبار پستی بخت واژون را
که باشد سر نگونی سر بلندی بید مجنون را
قیامت ميکند شور تمنای توام در دل
دو عالم موج طوفانست این یک قطرهء خون را
بخارا کوهکن از خار خار الفت شیرین
خیال دستهٔ گل کرده پای گلگون را
دهان غنچه مانند ترا کستاخ می بوسد
خط از لعل شکر خایتو آخر برد مضمون را
چنین تسخیر مار زلف جانان کار آسان نیست
بگو ای شانه آخر بر زبان داری چه افسون را
بهر مژگان زدن چشمش دوعالم می‌زند برهم
نباشد اینقدر ها فتنه خیزی دور گردون را
هنوزش مردم چشم اینقدر سر کشته کی داند
چرا گوید درون خانه اشکم حرف بیرون را
کمال افزای روح پاک آمد پیکر خاکی
که خم‌ جوش دانش ميکند فکر افلاطون را
خیال زلف او سازد مرا آوارهء وحشت
که سودا می‌گذارد عاقبت دردشت مجنون را
دل نازک مبادا پایمال گلرخان کردد
چسان آرم بکف این گوهر از دست بیرون را
خیال قامتی سر مشق حیرت کرده ام قاری
که می‌سازد روان طرز خرامش طبع موزون را

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *