عذار سادهء جانان گل بیخار را ماند

عذار سادهء جانان گل بیخار را ماند
نهال فتنه خیزش سرو خوش رفتار را ماند
رخ عالم فریبش چون عرق ریز از حیا گردد
بچشم اهل بينش شبنم گلزار را ماند
نگردد از جبین روشنش داغ کلف زائل
وگرنه قرص مه آن صفحهء رخسار را ماند
لب شیرین آن کان ملاحت غنچه است اما
چو آید در تکلم لعل گوهر بار را ماند
زبس در دل زند هر موی او از پیچ و خم نیشی
تو گوئی زلف مشکین عقرب جرار را ماند
بصد نيرنگ و افسون از کف ما می‌رباید دل
بلی در عین مستی چشم او هشیار را ماند
رسیدن در مقام آدميت سخت دشوار است
بلندی های این ره قلهء کهسار را ماند
زبس دنیا فسونش بسته چشم عاقل وجاهل
متاع اندک او در نظر بسیار را ماند
ندیدم از سواد خامهء خود جز زیان سودی
تهی مغز است از بس مردم بیکار را ماند
به تلخی های او شور لئیمان بسکه افزود ست
جهان اندر مذاق من دهان مار را ماند
دو عالم را بهم بر میزند در لحظهء قاری
صف مژگان شوخش لشکر جرار را ماند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *