ای فتنهء بالای تو آشوب جهانرا
ازشرم قدت پای به گل سرو روانرا
از دور نگه ساغر چشم تو نموده است
بسیار سبک درنظرم رطل گرانرا
تا ملک دل از نیم اشارت شده فتحش
از طاق بلند ابرویت آویخت کمانرا
مردم همه آوارهء دور نگهء تست
تهمت چه نهم حادثهء دور زمانرا
خط نیست که از لعل شکر خایتو سر زد
کرده است بیرون آتش یاقوت دخانرا
آسوده دل از فتنهء درو قمر آخر
داده است بمن خط تو طغرای امانرا
رفتار تو بسیار به چشمم خنکش ساخت
نسبت بخرامت چه دهم آب روانرا
ای شوخ ز خونریزی چشم تو چه گویم
باشد نگهء تیز تو نشتر رگ جانرا
از میکدهء چشم تو ما مست و خرابیم
مستانه سلامی است زما باده کشانرا
قاری سخن از قامت موزون که کردی
مضمون بلند تو ز کف برد عنانرا
ازشرم قدت پای به گل سرو روانرا
از دور نگه ساغر چشم تو نموده است
بسیار سبک درنظرم رطل گرانرا
تا ملک دل از نیم اشارت شده فتحش
از طاق بلند ابرویت آویخت کمانرا
مردم همه آوارهء دور نگهء تست
تهمت چه نهم حادثهء دور زمانرا
خط نیست که از لعل شکر خایتو سر زد
کرده است بیرون آتش یاقوت دخانرا
آسوده دل از فتنهء درو قمر آخر
داده است بمن خط تو طغرای امانرا
رفتار تو بسیار به چشمم خنکش ساخت
نسبت بخرامت چه دهم آب روانرا
ای شوخ ز خونریزی چشم تو چه گویم
باشد نگهء تیز تو نشتر رگ جانرا
از میکدهء چشم تو ما مست و خرابیم
مستانه سلامی است زما باده کشانرا
قاری سخن از قامت موزون که کردی
مضمون بلند تو ز کف برد عنانرا





