ترسم که سر گذشت غم یار سر کنم

ترسم که سر گذشت غم یار سر کنم
شور سرشک حسرت خود بیشتر کنم
ترسم که سیل غم گذرد از سر جهان
گر شرح اشکریزی مژگان تر کنم
کوته چو نیست شکوهء زلف دراز یار
در پیش او چگونه سخن مختصر کنم
راهی بکوی دوست ندارم هزار حیف
تا چاره ای نمایم و خاکی بسر کنم
از اشک سوز سینهء ما کم نمی‌شود
چون شعله را خموش بآب گهر کنم
افسرده ایم کاوش مژگان یار کو
تا عرض خون مرده باین نیشتر کنم
شد پیکر ضعیف من از ضعف چون خیال
شاید کنون بخاطر جانان گذر کنم
طاقت بآفتاب قیامت نمی‌شود
شاید کنونکه چارهء دامان تر کنم
چون یار شيون دل شوریده نشنود
بیهوده گوش خلق جهان از چه کر کنم
از بسکه دیده ایم ز چشمش نگاه لطف
اکنون بآن رسیده که خود را نظر کنم
قاری چو بر ملا فتد از پرده راز عشق
آن به که خود ز حرف خود او را خبر کنم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *