تا قامتش بفتنه گریها لوا کشید

تا قامتش بفتنه گریها لوا کشید
یکدسته فوج کاکل او از قفا کشید
از بیم جان بلرزه در افتاد آفتاب
تا رهروان تند تو تیغ جفا کشید
حسن تو از درشتیش افتاد از غرور
نازم بخط که دود دل خسته واکشید
روز سیاه توأم بخت سفید هست
رخت از چه شه بسایهء بال هما کشید
پی ميکند به تيغ سیاست زمانه اش
بیجای از گلیم خود آنکس که پا کشید
عمر دراز کلفت بسیار داشته است
بیهوده خضر منت آب بقا کشید
گویند شیر خیز بود نیستان فقر
زاهد چگونه سر ز نی بوریا کشید
رخساره اش ز سیلی ایام ایمن است
دست نوازش آنکه بفرق کدا کشید
می آورد به بند سر آفتاب را
کار شکنج کاکل او تا کجا کشید
میخواستم ز بند علائق رها شوم
قاری مرا بسلسله زلف دوتا کشید

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *