صفا از چهره ات چون نور در اختر کند بازی
نگه از نرگست چون باده در ساغر کند بازی
سخن از حلقه ات چون آب در کوثر کند بازی
تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی
نسیم از طره ات چون فتنه در محشر کند بازی
اگر در پرده باشد جلوه ات ور بی حجاب افتد
بدل از ریشهء سودای زلفت پیچ تاب افتد
زنی خنجر چو بر رویت نظر ای آفتاب افتد
خیال چین ابروی تو هر جا بی نقاب افتد
نظر ها در دم شمشیر، با جوهر کند بازی
چو حیران بر جمالت چشمم ای سرو روان ماند
ز مژگانم نگه انگشت حیرت در دهان ماند
چه گویم من که عکس مو برخسارت چسان ماند
برویت پیچ و تاب طرهء مشکین بآن ماند
که شاخ سنبلی بالالهء احمر کند بازی
سپاه غمزهات هر گه بقلب بیدلان تازد
گریزد صبر از میدان و طاقت رنگ می بازد
کرا یارا که شرح شوخی نازت رقم سازد
قلم هرگه بوصف نیش مژگان تو پردازد
چو خون جسته مضمون در رک مسطر کند بازی
اسیر او بفکر ماو من حیفست پردازد
چو آنزلف است با مشک ختن حیفست پردازد
نظر باروی او سوی سمن حیفست پردازد
دل عاشق بگلگشت چمن حیفست پردازد
سپند آن به که در جولانگهء مجمر کند بازی
دو عالم میکند زیرو زبر چشم سیه مستش
مژه بر هم زدن از یک نظر چشم سیه مستش
چه طوفان کرده یارب فتنه گر چشم سیه مستش
جهان دریای خون گردد اگر چشم سیه مستش
ز دست افشانی مژگان با برو سر کند بازی
فتم آواره چون باد صبا چندانکه در کویش
نگاهم گل بدامن کی شود از گلشن کویش
چسان ای شانه آوردی بکف سر رشته مویش
بجز مشاطهء جادو که دارد نبض گیسویش
چنین ماری مگر در دست افسونگر کند بازی
ببزم او نه تنها طفل اشک ما برقص آید
دل بسمل طپش هم سر کند کآنجا برقص آید
بلی از شوق اگر پیر است اگر برنا برقص آید
قدح لبریز حیرت گردد و مینا برقص آید
در آن محفل که آنشوخ پری پیکر کند بازی
بقتلم گر بکف دارد نگاهش خنجر مژگان
دل از من بردو سر دارم فدای حضرت جانان
نمی ترسم چو قاری گر رود از من سرو سامان
من از سر باختن بیدل نیندیشم در ین میدان
که طفل اشک هم با نیزه و خنجر کند بازی





