باز از شرم نگاهی بحجابش کردم
وه که از تار نظر بند نقابش کردم
تا شود گوی و بجو لانگه نازش غلطد
سر شوریدهء خود وقف رکابش کردم
طفل بدخوی دل از گریه شب آرام نداشت
دادمش کیفی از آنچشم و بخوابش کردم
باز خوناب جگر نشهء دردی دارد
کز گداز غم او بادهء نابش کردم
هر قدر سوخت ز خونابه چکی باز نماند
دل که بر آتش روی تو کبابش کردم
شوخ پیمان گسلم رشتهء الفت بکسیخت
گر چه دل بسته بمشکینه طنابش کردم
یاد آنقامت دلجوی در اندیشهء من
مصرعی بود که از ناله جوابش کردم
گریه از اشک روان پنجهء مژگانم شست
خون دل بیهده در کار خضابش کردم
گوشمالی شد ازین بزم نصیبم قاری
نفسی صرف طرب گر چو ربابش کردم
وه که از تار نظر بند نقابش کردم
تا شود گوی و بجو لانگه نازش غلطد
سر شوریدهء خود وقف رکابش کردم
طفل بدخوی دل از گریه شب آرام نداشت
دادمش کیفی از آنچشم و بخوابش کردم
باز خوناب جگر نشهء دردی دارد
کز گداز غم او بادهء نابش کردم
هر قدر سوخت ز خونابه چکی باز نماند
دل که بر آتش روی تو کبابش کردم
شوخ پیمان گسلم رشتهء الفت بکسیخت
گر چه دل بسته بمشکینه طنابش کردم
یاد آنقامت دلجوی در اندیشهء من
مصرعی بود که از ناله جوابش کردم
گریه از اشک روان پنجهء مژگانم شست
خون دل بیهده در کار خضابش کردم
گوشمالی شد ازین بزم نصیبم قاری
نفسی صرف طرب گر چو ربابش کردم





