بجان آمد دلم در کنج غم از دست تنهائی
چرا ای آرزوی جان مشتاقان نمی آئی
بهار آمد ندارم انبساط بی سرو پائی
قدم بر چشم داغم ای جنون وقت است اگر آئی
نگاهم از بهار جلوه اش یارب چه گل چیند
که افتاد از تحیر پنجهء مژگان ز گیرائی
نباشد نسبتی هر کز بهم انسی و وحشی را
نظر باچشم او آهو بود حیوان صحرائی
اگر از زیر پای یار خیزد فتنه می شاید
قیامت میکند آن قامت از بس فتنه بالائی
مگر شمع شبستان زلیخا را کند روشن
که برد از دیدهء یعقوب یوسف نور بینائی
مرو در حلقهء زلف بتان صحبت اثر دارد
کزین جمع پریشان میشوی ای دل تو سودائی
اگر بسمل شوم از تیغ جانان زنده میگردم
دم شمشیر نازش دارد انفاس مسیحائی
گریبانگیر احوال تو آخر میشود خونش
بخون طفل اشک ای گریه تا کی دامن آلائی
بجنک شیشهء دلهای مشتاقان مگر آید
بت سنگین دلم پوشیده قاری رخت خارائی
چرا ای آرزوی جان مشتاقان نمی آئی
بهار آمد ندارم انبساط بی سرو پائی
قدم بر چشم داغم ای جنون وقت است اگر آئی
نگاهم از بهار جلوه اش یارب چه گل چیند
که افتاد از تحیر پنجهء مژگان ز گیرائی
نباشد نسبتی هر کز بهم انسی و وحشی را
نظر باچشم او آهو بود حیوان صحرائی
اگر از زیر پای یار خیزد فتنه می شاید
قیامت میکند آن قامت از بس فتنه بالائی
مگر شمع شبستان زلیخا را کند روشن
که برد از دیدهء یعقوب یوسف نور بینائی
مرو در حلقهء زلف بتان صحبت اثر دارد
کزین جمع پریشان میشوی ای دل تو سودائی
اگر بسمل شوم از تیغ جانان زنده میگردم
دم شمشیر نازش دارد انفاس مسیحائی
گریبانگیر احوال تو آخر میشود خونش
بخون طفل اشک ای گریه تا کی دامن آلائی
بجنک شیشهء دلهای مشتاقان مگر آید
بت سنگین دلم پوشیده قاری رخت خارائی





