بدل سامان داغی چون هدف از بهر آن دارم

بدل سامان داغی چون هدف از بهر آن دارم
که شوق ناوک بیداد آن ابرو کمان دارم
کدامین چشم میگون امشب از مستی شرابم داد
که باز از خواب سنگین نشهء رطل کران دارم
نگوئی در وداعش بی‌قراری ساخت رسوایم
هنوز از خود نرفتم در پیش ضبط فغان دارم
بگوش گل نکوئی ای صبا آشفته میگردد
که من باغچه‌ء خاموش حرفی زان دهان دارم
ندارد حرف بیجا حاصلی جز بر دهان خوردن
مزن ای غنچه دم از لعل او منهم زبان دارم
ز فیض داغ داغ شوقم از فکر چمن فارغ
که در خود چون پر طاوس جوش گلستان دارم
عروج فطرتم از خاکساری بیشتر گردد
غبارم من که تا پامال گردم آسمان دارم
گداز پیکرم چون شمع امشب آب می‌سازد
چنین کز گریهء پر سوز خود آتش بجان دارم
نزاکت های بسیارم بود در بستن مضمون
که در نازک خیالی مشق زانموی میان دارم
خیال قامت او کم مباد از چشم گریانم
که در پای چنین سرو روان آب روان دارم
چو من کس در محبت شهره و رسوا نشد قاری
منم کز دولت عشق اینچنین نام ونشان دارم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *