بهار آمد بگلشن باز از کاشانه خواهم شد

بهار آمد بگلشن باز از کاشانه خواهم شد
بپای گل ندیم شیشه و پیمانه خواهم شد
بهار خط او سر میزند دیوانه خواهم شد
دگر از عقل دور اندیش خود بیگانه خواهم شد
اگر سودای گیسوی بتان را این کشش باشد
روان از کعبه آخر جانب بتخانه خواهم شد
از ین سوزی که دارم دردل پر داغ خود پنهان
بدور شمع رخسار کسی پروانه خواهم شد
باین کیف ار بود در سر هوای لعل میگونی
ز سر جوش گداز درد دل میخانه خواهم شد
در اندیشه شبها خواب راحت می پرد از چشم
کز افسون نگاهی عاقبت افسانه خواهم شد
به عشقش بود اندک مایه هوشی در سرم لیکن
بهار خط او سر میزند دیوانه خواهم شد
بخود چشم فسونسازش کنون آشنا دیدم
دگر از عقل دور اندیش خود بیگانه خواهم شد
بزلف او کند گر دستبازی این چنین گستاخ
بمرک خویشتن راضی ز درد شانه خواهم شد
خرد را با جنونم کشمکش بسیار شد ترسم
که این سوداگرم از سر رود فرزانه خواهم شد
بآبادی نباشد آنقدر ها صرفه ام قاری
ببوی گنج نایابی دگر ویرانه خواهم شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *