به سنبل در سر زلف دلآویز تو پیچیدم

دوستان عزیز و گرامی غزلیست از ملک الشعرای قاری عبدالله خدمت شما عزیزان تقدیم است!

به سنبل در سر زلف دلآویز تو پیچیدم
درین دعوی زبان شانه با خود متفق دیدم
بفکر طرهء پرپیچ او از بسکه پیچیدم
بطرز مو شکافی همزبان شانه گردیدم
بخود داری مسیر دولت وصلت نمیکردد
تهی قالب نمودن چون قدح لعل تو بوسیدم
بجز نام اختلافی نیست هرگز کفر وایمانرا
همین نام تو دارد بر زبان از هر که بشنیدم
خزان نا امیدی های هجران برک وبارم ریخت
بیا ای نو بهار انتظار چشم امیدم
خیال راحت آباد عدم خوش عالمی دارد
ز خود رفتن بفکر آن دهن شد عیش جاویدم
نزیبد جامه ای مجنون مارا غیر عریانی
گرفتم طرف دامانی و دیگر چشم پوشیدم
فراخی گر نباشد عیش گردد مایهء زحمت
ز ننگ تنگدستی روز ماتم شد شب عیدم
چرا پا مالیم را ای فلک داری روا چندین
چه شد گر خاکسارم سایهء انوار خورشیدم
فلک بی کاهشم کی می‌گذارد عاقبت قاری
دو روزی گر برنگ ماه نو بر خویش بالیدم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *