بهار آمد که داغ لاله گيرد گلفشانی را
گل ابر طراوت خیز شوید نقش مانی را
ز تیغش هم نبينم دمی لطف زبانی را
مهء بیمهری من هرگز نداند مهربانی را
ز بیتابی دماغ شمع را بسیار میسوزد
نمیداند چرا پروانه رسم جانفشانی را
دل از بیماری چشم بتان بیتاب شد یارب
مزاج ناز پروردان نه بیند ناتوانی را
سکندر اینقدر دنبال خضر آخر چه میگردد
از آنخط جستجو میکرد آب زندگانی را
بدل صد عقده ام از کاکل پر پیچ او باشد
چه حاصل گر سرشکم ميکند مشق روانی را
نهد انگشت بر حرف فغانی مصرع آهم
که یادم داده همچون میل چشمش سرمه دانی را
بآخر از من غمدیده بر گشتند چون مژگان
عبث بردیده جا دادیم یاران زبانی را
کبوتر میبرد مکتوب تنها قاصدی باید
که تا گوید بجانان یکدو پیغام زبانی را
کس این وحشی غزالان را بجز من رام نتواند
که مجنون محبت پیشه داند این شبانی را
بروی گلرخان چون شمع روشن کی شود چشمم
عبث قاری بما دادند این آتش زبانی را





