بیهوده انفعال چرا زاندهان برم

بیهوده انفعال چرا زاندهان برم
حاشا که نام غنچه دگر بر زبان برم
سر میکشد زبانهء آتش ز سینه ام
چون حرف شعله خوئی او برزبان برم
از رنگ زرد شکوه چه لازم به نزد یار
پیش بهار حیف که نام خزان برم
شاید بخاطرش گذرد خار خار من
خواهم بیار دستهء گل ارمغان برم
دل باختن بدوست عجب نقش دلکشی است
زین نرد عشق گر من دلخسته جان برم
از بس جفای غمزه زجان سیر گشته ایم
گر میکشد نگاه تو منت بجان برم
محشر شده است صومعه از شور زاهدان
آن به که من پناه بدیر مغان برم
قاری چو طبع یار کدورت پسند نیست
مشت غبار خویش ازین آستان برم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *